تبليغاتX
.::دندون یه آدم مرده::.

 
Sun 30 Aug 2009
Some Facts about TV theologies

  • در حجره نجاری ام مشغول ساختن خرت و پرت هستم که چند سرباز رومی وارد می شوند،یقه م را میگیرند و کشان کشان پیش پونتیوس پیلاطس می برند.حاکم اورشلیم بدون هر حاشیه رفتنی،میگوید آن کسی را که پارسال به صلیب کشیده اند یسوعای حقیقی نبوده.میگوید کاهنان معبد بعد از مکاشفات طولانی به مسیح بودن من شهادت داده اند.میگویم فرد کم مو و چاق و دائم الخمری مثل من نمیتواند پیغمبر باشد.حاکم خشمگین میشود و میگوید باید ریشه فتنه ناصریه را خشکاند و تا همینجا هم وقت را از دست داده اند.دستور میدهد صلیبی سوارم کرده و تا بالای تپه جلجتا مشایعتم کنند.حوالی غروب،با فرو رفتن متناوب میخها،خارشی را در الهامگاه قلبم احساس میکنم.صلیب را که برمیافرازند خارش شدیدتر میشود.یادم میاید سالهاست این خارش قلبی را تحمل میکنم و به وقایع عجیبی که پیرامونم رخ میداد بی توجه بوده ام.تا شب منتظر فرشته می مانم تا من را هم مثل آن مسیحِ اشتباهیِ قبلی نجات دهد.کسی نمیاید.مسیر تاریخ عوض میشود.
  ساعت  11:14 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Mon 24 Aug 2009
توهم1

  • دیگر وقتم را برای منهدم کردن میکروفون ها و میکرودوربین هایی که در سوراخ سمبه های اتاقم کار میگذارند تلف نمیکنم.میدانم حتی در توالت و حمام هم تحت نظرم.حتی وقتی سالامی سفارش میدهم میدانم کسی که با لباس رستوران زنگ خانه ام را میزند جاسوس سیستم است.من اهمیتی نمیدهم.حتی یکی دوبار چند تایشان را به داخل دعوت کرده ام و سیگار هاوانایی هم به اتفاق کشیده ایم.از آن افتضاح تر،جِس است.حتی جِس هم عامل نفوذیست.من هم به رویش نمیاورم که آن سنجاق سر صورتیش یک میکروفون سوپرسونیک X45 ساخت آلمان غربیست.یکبار که سرم را روی سینه هایش گذاشته بودم حس کردم میدان مغناطیسی سیم کشی های زیر پوستش دارد مغزم را به هم میریزد.البته جس بعدا" مجبورم کرد اعتراف کنم آن شب در الکل زیاده روی کرده ام در حالیکه نکرده بودم.در ضمن خودم را هم بابت دادن اطلاعات انحرافی به استراق سمعچی ها خسته نمیکنم.مثلا" وقتی ساعت ۸ در اشتادنهایم با رابط دبلیو یازده قرار دارم بیخود داد نمیزنم جس!به نظرت امشب واسه بولینگ با توخوفسکی کدوم لباسمو بپوشم؟رابط دبلیو یازده هم همین وضع را دارد.حتی گاهی خود سیستم به صورت غیر مستقیم اطلاعاتی در اختیارم میگذارد تا به رابط انتقال دهم.همه چیز غیرمنطقی به نظر میرسد جز یک چیز:فاجعه آبجوفروشی و نقش مستقیم حزب در آن.چرا اینقدر مطمئنم؟بگذریم.اینها را هم نوشتم تا فقط تابوشکنی کرده باشم.
  ساعت  14:15 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Wed 19 Aug 2009
Some Facts about TV Junks

  • بربرها دستهایمان را از پشت بسته اند و لخت مادرزاد می برند تا قربانیمان کنند- یا لااقل این چیزی است که من فکر میکنم.لِکس مثل اسکیزوفرنیک ها با حرکات سر در هوا صلیب می کشد و چیزهایی میخواند.من به هیچ سمبل الهی اعتقاد ندارم و زیر لب شعری از دوران مدرسه را زمزمه میکنم.هر پنج نفرمان قرار میگذاریم نیروی برتر کائنات را به طور همزمان برای وقوع کسوفی، آتشفشانی،زلزله ای تحت فشار بگذاریم تا بربرها مثل فیلمها کشتنمان را بدیُمن بدانند و ولمان کنند.سرانجام به سنگ قربانگاه می رسیم.هوا تاریک می شود.خیال می کنیم ابر است.لکس جیغ می زند خورشید...چند دقیقه طول میکشد تا خورشید به کسوف کامل برود.هر پنج نفرمان خیال می کنیم نجات پیدا کردیم.بربرها از ما خوشحالترند و شروع به رقص میکنند.یکنفر که به نظر میاید رییسشان است روی پیشانی هایمان محلول لزج خوشبویی می مالد و با حرکات دستهایش شیرفهممان میکند در آیین قبیله شان،کسوف نشانه تشنگی خدایان برای خون است و تنها چیزی را که بدیمن میدانند تولد نوزاد دو سر است.لعنت.ژوزف به عِبری چیزی میپراند.لکس هم فحشی میدهد.دو بربر سرم را جلو می کشند و گردنم را روی سنگ قربانگاه میگذارند.
  ساعت  11:52 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sun 19 Jul 2009
The dull flame of desire

  • Dull flame of desireآرمانشهری خواهم ساخت، روزی
  • خالی از تقویم و پر از زنان یائسه ی چاق،
  • خیابانهایش الهام بخش شاعران الکلی،
  • و مردمانی که نه آرمانی داشته باشند نه آماری
  • نه گرمایش زمین به چیزشان باشد
  • زندانها را ظاهرا" موزه خواهم کرد
  • و همه را در خودشان زندانی خواهم کرد
  • تا وِجهه ی بهتری هم داشته باشد

 

  ساعت  10:3 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Fri 19 Jun 2009
A Brief history of horror

  • تاریخچه ی ترس بر میگردد به آرژانتین زمان ژنرال De Rosas
  • جایی که در بوئنس آیرس، صبحها شبه دستفروشها فریاد میزدند هلوی تازه
  • و مردم که پارچه روی سبدها را کنار میزدند،سرهای بریده میدیدند
  • کم کم همه یاد گرفتند چگونه بشاشند به هر چه ایسم و نئوایسم
  • تا صبحها جزو هلوهای تازه شبه دستفروش ها نباشند
  ساعت  19:19 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sat 2 May 2009
ّFascism is based on nationalism but this is sth different

  • به جای فحش دادن به تاریکی، شمع هایتان را خاموش کنید. با شب جز در تاریکی نمیشود جنگید.
  ساعت  12:8 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Fri 17 Apr 2009
Munich

  • فقط نوشته بودی اینجا بیست بار تا حالا دادگاهی شدم
  • بی شرف ها عابرها را هم جریمه می کنند
  • ته سیگار را هم جلوی هیچ پیرزنی نباید زمین انداخت،
  • ما هم که عابر،ما هم که فکری...
  ساعت  9:59 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Fri 13 Mar 2009
Parturition

  • دور همه انگشتهایمان هم که نخ ببندند،ما فراموشکارتر از این حرفهاییم
  • خیلی هنر کنیم یادمان بماند انگشت داریم
  • من و تو نه حافظه ای داریم نه تاریخی نه حافظه تاریخی
  ساعت  11:1 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Fri 13 Feb 2009
La Paz

  • نمیدونم کجا خوندم،گاهی وقتها هر بوی گندی که با هواکش می جنگد،خیال می کند دُن کیشوت است. البته بگذریم که هنوز گاهی در خلوت خودم، میرم سراغ آسیاب بادی قدیمی،نیزه م را فرو می کنم توی پره ش. 
  ساعت  8:44 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Wed 31 Dec 2008
Let's Do The Things We Normally Do

  • هر جا میرم با تو، آخرش باید تو صف وایسم
  • هر جا نخوام بیام، نشونم میدیش،حالیم می کنی که بیام
  • جای خودتو اون جلوهای صف،صندلیهامونو اون آخرهای سالن
  ساعت  16:31 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Mon 1 Dec 2008
the importance of saving the caves

  • نه میگذریم از گذشته ها، نه میگذرونیم گذروندنی ها رو
  • میگذرونیم گذشته ها رو، میگذریم از گذروندنی ها...
  ساعت  19:22 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Tue 28 Oct 2008
TEHRAN

  • این شما هستید که عادلانه انتخاب خواهید کرد
  • دار و دسته ی من و دموکراسی دیکتاتورها را، یا
  • دار و دسته ی رفقای من و دیکتاتوری دموکرات ها را...
  • گفتم که،ما با هم فرق داریم، شما هم اختیار تام دارید
  ساعت  9:0 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Tue 14 Oct 2008
Starved to death in the belly of a whale

  • بعد تو خیس ظاهر میشوی،انگشتت را میگذاری یکجایی روی صفحه حوادث
  • یکراست میروی ته کشو، اصل قضیه را پیدا می کنی
  • می پرسی این چیه و چقدر بدبختی و از این حرفها
  • من اعتراف می کنم این وسیله ایست برای پراندن کلاغها
  • چند انتن بالاتر، چند درخت عقب تر، وقتی پاییز نمک گیرشان کرده
  • تو نگاه می کنی به سوراخ روی پیشانیم،به صفحه حوادث خیس
  ساعت  11:20 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Mon 1 Sep 2008
A brief history of Time

  • A brief history of timeزمان،چرخ دنده دار ترین کمیت دنیاست، که
  • تانک را قدیم مدیمها از روی ان ساختند
  • زمان،
  • نرمترین سمباده ی دوران من و توست
  • که چرخ دنده های تانک را هم صاف میکند
  • .
  ساعت  9:22 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sun 17 Aug 2008
August the 11th

  • تمام آنچه پیرمرد به یاد میاورد،سه تانک بود و چند سربازِ شاش بند و دو فاحشه که بر سر آفتابه ای مسی-غنیمتی از توالتِ مصدق- گیسهای هم را می کشیدند و بعدش فقط مجسمه ای مرمری ماند که عالم و آدم گردنبند تقصیر را برگردنش میاویزند.
  ساعت  9:32 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Mon 4 Aug 2008
Fragments of chronology of luck

  • توی یکی از همین برق رفتگی های گاهی گاه و گاهی بیگاه بود
  • آمده بودی فندک بگیری که فهمیدم ماکیاول تر از ژاندارکی
  • آمده بودم چیزهایی را ثابت کنم- که ناغافل برق آمد 
  • تو هم فهمیدی قدیمها که تاریکی بیشتر بود تئوری های آدم اثبات پذیرتر بودند
  • فندک کسی هم در یک جای بی ربط جا نمیماند 
  ساعت  11:0 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sun 3 Aug 2008
Me,Fagin,Oliver Twist and other Stories

  • کابوس من در هفت سالگی تصویر مبهمی بود از فاگین یا چیز غریبی شبیه فاگین که یک روز وقت دوچرخه سواری دور میدان قدیمی شهر خِفتم را بچسبد که پیش بابابزرگ پیرت برگرد و این حرفها و سیگارفروشها دوره مان کنند، کاسه ی چه کنم را بکنند در حلقم که پسرجان زجر نده این پیرمرد رو،برو.
  • .
  ساعت  10:48 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Mon 21 Jul 2008
1984

  • حق با برادر بزرگ بود. اگر کسی در یک اتاق دربسته خیال کند در حال پرواز است و تنها ناظرش هم تاییدش کند که در حال پرواز است واقعیت میشود همین. دارد پرواز میکند. وقتی بیشتر از یک نفر تایید کنند حتی میشود مکتوبش کرد فرستاد قاطی اسناد.
  • .
  ساعت  15:17 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sat 19 Jul 2008
No matter,No meter

  • بادبان ها،
  •  بریده و
  •  باد در
  • بند...
  • .
  ساعت  9:49 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Wed 11 Jun 2008
Redemption

  • اون روزها ما نبودیم و ندیدیم
  • پایان دوران سیاهپوستان انجیل به دست
  • و اغاز هزاره ی چهارمِ هوا کردنِ فیل رو
  • روزگار سپری شده ی منجیان سالخورده
  • ---
  • ما ندیدیم بشود با قاشق کف سلول تونل زد
  • - یکجایی در ساعت هواخوری،خاکش را خالی کرد-
  • ما بودیم و سایه هواکش قدیمی که نمی چرخید
  • اصلا" انگار از اول تاریخ کوچکترین اتفاقی نیفتاده باشد...
  • .
  ساعت  15:25 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends

 

onLoad and onUnload Example