Sat 5 Apr 2008
بی وَتَن
-
آقای جلیقه چی بچه دروازه دولاب و دیپلمات کهنه کار تبعیدی، وقتِ عبورِ اتوبوس زرد از سیم خاردارهای مرز مکزیک از مولانا به نیروانا رسیده بود. اینجا جایی بود که فقط با چند پِزوتا میشد یک بطری لیموناد حالا نه زیاد خنک گرفت،شبها به خانمها گفت لا نوچه بوئِنا و تا قیامت برای رفقای کوباییِ در تبعید تعریف کرد مثلا"قوام، این تخم وطندوست چه طور سر استالین کلاه گذاشت و از این حرفها. همان شب آقای جلیقه چی درِ اتاق مُتِل را قفل کرد، آنتن تلوزیون را کند و روی ویلچرش جلوی صفحه برفکی نشست.تاریخ ساعت جیبیش را هفتاد و دو ساعت عقب برگرداند، چشمهایش را بست و در حالیکه بنان زمزمه میکرد نفس آخر را کشید.
-
.
-
Thu 6 Mar 2008
Japenese Theory
-
تو یه مستندی دیدم ارتشیهای امپراطور هاروکی هیرونیوا وقتی میدیدند احتمالا"توی جنگ مستقیم از چینی ها شکست میخورند، صد نفر سامورایی استخدام میکردند تا قبل از شروع جنگ یکی یکی خودشونو جلوی سربازای چین گردن بزنند و در عوض خونواده هاشون بیمه ی عمر شن.نصف چینی ها بعد از این جریان فرار میکردند.
Sun 24 Feb 2008
Santa Monica
- منطق یعنی یک طورِ بی نقصی رفع و رفو کردن دو دو تا پنج تا های آدم
- منطقی یعنی یک بنده خدایی که از وسط جر خورده سر این قضایا
Tue 12 Feb 2008
--
- برای دخترک کبریت فروش تقاطع فلسطین-کشاورز
- که در آن منفیِ دَه درجه شاید مادربزرگش را رویا می دید:
- یک شب فرستادیمون صف اول نبرد، بی کلاه خود و زره و پرچم سفید
- مای پاپَتی رو، از اصل که افتاده بودیم، از اسب هم انداختی
- یک پایمان گیر کرد در رکابش، بدون سر و بی افسار...
- حالا این روزها اسب میدود و
- شناسنامه هامان روی تاقچه، موریانه را میخورد
Tue 25 Dec 2007
Dominoes
- مثل بریتانیا واسه راک،مثل راک واسه روز سرد
- مثل روز سرد، پشت شیشه به منظور نوک دماغ،
- مثل ایرانسل واسه یکی بدتر از تو
- و سعی کردن توی تولد یکی بدتر از خودت ها
- اولین دختری باشی که پاشی برقصی
Sat 15 Dec 2007
Paggan angel and a borrowed car
- وقت گیر افتادن کشتی توی یخهای قطب
- بی خیال قطب نما و نقشه های دور و دراز شدن
- یا سوزوندنش -از دکل تا لنگر- تا چند وقت بیشتر گرم شدن
- یا درهر صورت واسه آخرین شفق، شعر آزادی سپیدی چیزی بافتن...
- -فرازی از وصیتنامه مرحوم کاپیتان آرچیبالد هادوک-
Tue 20 Nov 2007
In Tribute to Qaiser Aminpour
- دیر نشده بود هنوز اما،
- داشتم میرفتم،
- صدایم نکردی
- رفتم
Thu 1 Nov 2007
Solitude-part 5
- تنهایی را اولین بار در طول تاریخ مدرن
- یک سوزنبان پیر با چراغ قوه ش کشف کرد
- که نه سگ داشت، نه الکلی بود
- باور نمی کنید رجوع کنید به تاریخ ویل دورانت-جلد هفتم
- .
Sat 27 Oct 2007
Hello! Is it me you looking For
پلنگ صورتی اگه دم نداشت، زندگیش خیلی بهتر پیش میرفت
- یا لااقل هردفعه تو جمعهای خیلی خیلی خصوصیش
- گیر نمیفتاد که البته ببخشیندا،من تورو ندیدمت قبلا" یه جایی؟
- -
- پ.ن: دندون یه آدم مرده شعبه نداره.
- .
- .
- .
Fri 12 Oct 2007
OBLOMOV MONDAYS
- دوشنبه های بی استاد،دانشگاه بی دوشنبه
- روز پاگیر شدن من، روز پیگیر شدن تو،
- روزی که کُلاهامونو سفت چِسبیدیم، سرامونو باد برد
- .
Tue 9 Oct 2007
Show must Go on
- اصل مطلب: تظاهر به روزه داری، تظاهر به روزه خواری، تظاهر در عین روزه داری.
- .
Tue 25 Sep 2007
Like A Drunk In Midnight Choir
- تکذیب میکنم دورانی که ته خیابون یورگن هابرماس،کوچه پل ریکور
- بی محل ترین ساکن محله ی خروسهای بی محل،
- همسایه ی عکاس ترین دختر شهر که همیشه لَنگ یک لبخند من بود بودم
- تکذیب میکنم شلوار جین تک زیپم و پیپ سفالیِ یادگاری مرحوم کاپیتان رو،
- از این به بعد اسطوره ی من خرِ پِرین است، معشوقه م
- یک ورودی جدیدِ سیگاری، پودمانیِ مترجمی زبانِ سواحیلی
- باحالترین خوندنیم، صفحه استخدامیهای همشهری...
- .

Tue 11 Sep 2007
The Story
- ـ رفیق، تجربیات ما نشون داده تا حالا
- هر وقت نــونــو بچسبـــــونی تنور خودش داغ میشه،
- حالا بازم خود دانی
- .
Sun 29 Jul 2007
Cien anos de soledad
- نیمه ش، غربتهای سبز نیمه مریخی، چرتهای نیمه مکزیکی، شاخهای متعجب نیمه گوزن، ادعاهای نیمه فرعونی و اجابتهای نیمه خدایی، نیمه ت ابر و بادِ رُژ در نیمه لیوانِ شیر، نیمه تاپ نیمه جین، نیمه روسری سفید، نیمه پلازا، الهه ی نیمه چسبانِ ظهرهایِ سرد، زیر سایه چشمِ اوریژینالِ الیزابت تِیلور.
- .
Sun 29 Jul 2007
Halven MosaddeQ,Halven BBC
- حکما" وقتی همه در طول میدوند و تو شانزه لیزه بازیت گرفته
- موقعیت رو بد نفهمیده باشی شاید، از عرض گز کردنت را
- هزاری هم به حضور انورشان عرض بداری نمیفهمند
- آدم دست خودش نیست که گاهی در عرض رفتنش
- بیشتر از از از از طول رفتنش طول میکشد
- .
Sun 24 Jun 2007
چند روایت معتبر درباره جعبه پیتزا
-
با خودش میگوید چه خفه! و بلافاصله از اینکه انرژی منفی ساطع کرده پشیمان میشود و بلند میگوید چه عالی! پرده های اتاق را به طرفین میکشد، چشمهایش را تنگ میکند و از اینکه باز هم به اندازه کافی نور وارد نشده سر خورده میشود،در دلش میخندد و میگوید گور پدر انرژی، خفه تر از این امکان نداره! و به پنجره های لانه زنبوری ساختمان جلویی خیره میشود.یاد تصور مسخره ی قدیمیش از طبقه آخر بهشت افتاد که حتما" چندتایی آسمانخراش در حد Empirestate دارد و چون بعد چهارمی ـزمانی ـ در کار نیست، ساکنینش از شدت بیکاری فقط نشسته اند جلوی پنجره ها و به پنجره های هم خیره شده اند و هر از چند گاهی هم سایه ای از جلوی دیدشان به پایین سقوط میکند و چون فناشدنی هم در کار نیست دوباره با آسانسور برمیگردانندشان جای اول...بی اختیار دستش رفت طرف جیبش که از فشار پاکت سیگار،یک تقویم کوچک و چند عدد ورق پاره بی ربط رو به انفجار است.یکی میگیراند و آتش نزده میگذارد بین لب بالا و زبانش.همانطور که به پنجره ها خیره مانده به فکرش میرسد که این سیگارهای بی سرطان{همیشه اینکه چرا شریعتی را سرطان ریه شهید نکرد برایش سوال بود} هم شدند ضایعه ادبیات فارسی،باز خدا بیامرزد چوبک و هدایت را، فکر کنم این روزها اگر استفاده از هرگونه دخانیات در متن نوشته ها قدغن شود احتمالا" صنف داستان نویسان انشعابی خواهند داد و صنف مثلا" کاپوچینوفروشان را پایه گذاری خواهند کرد.بعد فکر کرد زیاده روی کرده.سیگار را از لابلای لبش بیرون میکشید که تک زنگ تلفن افکارش را مرتعش کرد."آره خودشه" و به ساعت که نگاه کرد هیجان زده شد.دقیقا" هفت.با خودش گفت یعنی هنوز همونقدر دقیق موندی؟ و دلش خواست احساس کند این انرژی مثبتش بود که پرده ها را تکان داد و نه نسیم عصرگاهی.گوشی را برداشت و بی مقدمه و با صدای خونسردی که زیاد شبیه خودش نبود گفت" سسلام، میدونستم! باباباختی، یادم تو را فراموش!" صدای لهجه دار مردانه ای از آن طرف خط جواب داد" بله؟" و بعد بدون آنکه منتظر جواب بماند ادامه داد" از لابیه، پیتزاهاتونو اوردند". یاد تجسمی شبیه افسرهای عراقی فیلمهای حاجی سیدتو کشتند افتاد.با صدایی که کاملا" شبیه خودش بود من من کرد " بببگو بیاره بالا" و گذاشت. "اینم از امروز" بلند شد در را باز کرد، درچارچوبش ایستاد و زمان گرفت. دو دقیقه بعد پسرکی با لباس زرد و دو پیتزا در دست از آسانسور بیرون آمد.شبیه محمدرضا فروتن پیتزافروش در اعتراض کیمیایی شده بود.در همان لحظه که داشت بوی قارچ و مرغ را با مخاط بینیش آنالیز میکرد قیافه پشمالوی کیمیایی هم از جلوی چشمهایش گذشت.بعد فکر کرد ادمهای مسعود کیمیایی چقدر کم شدند این روزها یا شاید بالکل منقرض شدند و فسیلهایشان را هم آسفالت گرفتند."دودو دقیقه" پسرک لبخند زد."دودوتا قارچ و مرغ بود، یکی بیشتر از هر شب،ررفیقت کجاست؟ دیدیشب بهش..." که در واحد کناری باز شد و دخترکی عصاقورت داده شبیه معشوقه ملوان زبل روبرویش سردراورد و راهی آسانسور شد.تضاد عطر سرد و خفه دخترک با بوی قارچ و ادویه مفهومی شبیه غلظت را برایش تداعی کرد.هنوز فکر آدمهای کیمیایی را کاملا" تمام نکرده بود که دخترک و غلظتش باعث شدند فکر کند اگر استروژن و پروژسترون هم بوی خاصی داشتند زندگی چقدر جالب{ منظورش افتضاح بود} میشد و شاید اصلا" سوژه داستان بعدیش هم همین می بود. بعد هم توی دلش خنده ش گرفت و ادامه حرفش یادش رفت، یک هزاری به پسرک انعام داد و در رابست. انرژی مثبتش همچنان نمیخواست بی خیال پرده های مواج اتاقش شود. محسن نامجویی در ضبط گذاشت و همان اول کاری از سکسکه ی طرف وسط اهنگ خنده ش گرفت.بعد هم که دید یارو آخر اکتاو هشت تاییش کم آورده و دارد بوق میزند خنده ش بلندتر شد." خخدا لللعنتت کنه با این افه ی روروروشنفکریت! این چی بود رارایت کردی واسه م؟!" و همچنانکه میخندید صدا را تا حد ممکن کم کرد.فکر کرد شاید تلفنهایشان قطع شده که از سر شب که از مجله برگشته تا الآن که یک ربع به نیمه شب است هیچکس از بیرون زنگ نزده . انوقت این میشد بهانه ی همه.گوشی را برداشت و صد و نود و دو را گرفت"با سلام، توجه شما را...تق" و خیالش جمع شد که مشکلی نیست. گلبولهای قرمزش نیکوتین می طلبیدند و بی اعتنایی میکرد.در تعلیق گیر کرده بود. با یک دست روزنامه تا خورده آن روز را باز کرد و به دقت صفحه ادبیاتش را زیر نظر گرفت و با دست دیگرش در جعبه پیتزا را برداشت.مقاله اش در مورد "ساختارشناسی روایت در آثار چندلر" را چاپ نکرده بودند.ستون ثابت نویسهای متین و موقر و عنیکی تمام حجم صفحه را گرفته بودند.بستش و روی ستون یک و نیم متری روزنامه های کنج اتاق انداخت.پنجره های ساختمان جلویی...چند ثانیه ای دنبال خودکارش گشت تا چند خطی که به ذهنش رسیده و هنوز نپریده بود را در تقویمش یادداشت کند" ای چند و چون و چرایت/برای خودم هم مبهم/ وی نقطه چینی فقط با یک نقطه/ بر صفحه اول و اخر دفترچه یادداشتِ...{چشمش به جعبه پیتزای سسی افتاد} چه میدونم،سسی شده این زندگی!" و بی خیال نوشتن شد.نیمه شب بود.به عبارتی صد و بیست و دومین نیمه شبی که میرفت خوب به یادش بماند.بر خلاف دوشنبه شبها که تجسم بیرونیش اسب سیاهی بود که چهارنعل به سمت افق نقره ای میدوید، سه شنبه ها نمود عینی پیرمردی بود روی یک صندلی تاشوی کوچک،نظاره گر عابرهای آویزان عصر،دخترهای خسته و بی آرایش و آلایش ساعت پنجِ بعد از دانشگاه یا شاید یک دوچرخه زنجیرپیچ شده به تنه یک چنار بزرگ یا همچون چیزی در هر حال پر از سکون و تعلیق...
-
چهل و پنج دقیقه به چهار صبح بود که از چرت پرید.دستی به موهایش کشید و با جدا شدن چند تار جوگندمی حس بدی گرفت.محسن نامجو همچنان داشت میخواند. گوشی را برداشت و در فون لیستش روی شماره ای چندثانیه مکث کرد.انگشت شستش چند بار روی شماره ها سر خورد و بوق آزاد اول، دوم، سوم و صدای خودش که از آن طرف خط بی مقدمه میگفت" با سلام، میمیدونستم! باباباختی، یادم تو را فراموش!" و صدای یک بوق یک ثانیه ای.صدو بیست و سومین روزی بود که پیام پیغامگیرش را عوض کرده بود تا به خیال خودش هیچ فرصتی را برای برنده شدن از دست نداده باشد.قطع کرد و به پنجره های ساختمان جلویی خیره ماند. "یک کم طولانی نشده؟"
-
قبل از دوش گرفتن، صد و بیست و سومین جعبه محتوی دومین پیتزای دست نخورده شب قبل را در زباله دان انداخت و با خودش حساب کرد چقدر احمقانه ست آدم حتی در روز تولدش منتظر اتفاقات عجیب یا تلفنهای مثلا" خاص باشد. تجسم دوچرخه زنجیرپیچ شده به چنار بزرگ همچنان ولش نمیکرد.
-
.
-
Wed 6 Jun 2007
The Miracle of French Champagne
- مانیفست آدمها را باید از یک فرمول کشف کرد
- تعداد قدمهایی که در واحد زمان در یک پیاده روی خلوت بر میدارند
- تقسیم بر معکوس تعداد خوابهایی که جرات تعریف کردنش را ندارند
- -
- خوابهایم را به هر کس که گفتم فروید شد طرف،بماند
- فردایش زیپ و دکمه های روحم در میرفت
- پشت و رو -از طرف درزش- می پوشیدم
- سر و ته میشستم ردیف آخر اتوبوس
- اونوقت تازه تو را میدیدم که
- فنرهایت از توی گوشَت زده بیرون
- ناکوک شدی و چشمانت خمار و آویزون و
- لبانت پر از آه و اوه و واقعا" می پریدم
- دستم میامد تو که نیستی، حجیم تری
- نبودن، بیشتر از بودن جا میگیره انگار
- نبودن، لختت میکند تا بالای کشاله ی ران
- -
- لولوی پَکَر توی کمد، قبل از پوکیدنش همیشه میگفت:
- به همه ی آدمهای دنیا بگویید
- مارکز، "صد سال تنهایی" را فقط
- در عرض سه سال نوشت.
- .
Mon 28 May 2007
کرایه تاکسی
-
بعد از اتفاقی که برای پاهایش افتاد، موتورش را فروخت و تاکسی ها عصای دستش شدند تا به موقع برسد سر کارش، پولی در بیارد و خرج دوا درمان زنش کند. یکی دو سال بعد کرایه ها بالا رفت و خرج رفت و آمدش با دخلش کاملا" یِر به یِر شد و دیگر پولی اضافه نمیماند.وضع مضحکی بود: کار کردن برای درآوردنِ هزینه ی کار کردن. به یکسال نکشید که زنش مرد.سال بعد دوباره همه چیز گران شد. مجبور شد با صاحبخانه ش هم تسویه حساب کند. کسانی که می شناختندش میگفتند شب و روز فقط به این هدف کار میکند که بدهکار راننده تاکسیها نشود.
Thu 17 May 2007
Animal Farm
- برادر خودت هم قاطی کردی کی به کی شد
- از چپ اندیشان سوسولگرا و راست اندیشان اصولگرا،
- محافظه کاران اصلاح طلب و چپهای راستگرا،
- اصلاح طلبان محافظه کار و راستهای چپگرا،
- سنتی های مدرن و مدرنیستهای متحجر،
- گمونم اینچنین بود برادر
- مرده ها همه یک اسم دارند
Sat 5 May 2007
Still Lingers Here
- چند وقته توی ذهنم
- جای صورتت ضربدر قرمز میبینم
- دسترسی به تو جدا" انگار
- امکان پذیر نمی باشد
- .
Sat 5 May 2007
Where da sidewalk Ends
- ـ صادقانه بگم، من حتی محکم ترین تصمیمهام بعد از مدت نه چندان مدیدی
- تبدیل میشن به زیر شلواریِ زبل خان از لحاظ وصله پینه
- ــ اینایی که زارتی میگن یک کلام بگو آره یا نه ــ
- حالا خود دانی
- -
- از دیالوگهای یک سناریوی از پیش برنامه ریزی شده
- .
Sat 28 Apr 2007
Kissing your mouth anyway
- خواهرم،جدا" از تو شهوت بر نیانگیزتر نبود؟ از این ده تا کاکا، برادر تر؟
- امنیت من یک جاییست کمی پایینتر از بین دو تا استخوان ترقوه ش
- اینجایی که شما میگردین بین دو استخوان ران است
Fri 27 Apr 2007
قرار نبود
- قرار نبود هر چه نقش زدیم بر آب شود
- درست مسیر ما بود،درست خراب شود
- قرار نبود برای این استفهام انکاری
- علامت سوال باشم و سوال بی جواب شود...
- - ارنستو بهار ۸۶-
Tue 24 Apr 2007
El Manifesto
-
"شر فرشته ی چپ نیک تسخری زد که عاقبت همی دانستم آدمیان دو دسته بیش نیستند، آنان که کمتر از دیگران اشتباه میکنند و انان که به دلایل پیچیده تری اشتباه میکنند و نیک نگاهی بر نیک فرشته ی راست انداخت. نیک فرشته ی راست عطسه ای همی کرد و گفت دیرگاهی پیش که از برای ماموریت هبوط همی کرده بودم به دیاری و در بحر حقیقت،کشتی سخن می راندم نیک دانستم که بسی چیزها را نباید به روی خیلی کسان آورد و هر چیزی را نباید به عیان نشان هر کسی داد، که چون چنین کنی هر چیزی را چنان توی هر جاییت فرو خواهند گذاشت که دسته بندی یادت همی رود. و به طرز عجیبی راه میرفت و دیگر هیچ هبوط نکرد به ان دیار..."
-
.
-
Thu 12 Apr 2007
As you r,As I were
- حالا میخواهی حالیم کنی
- که هنوز باید از ترسهای بچگی ترسید؟
- حالا که هم من حرفه ای تر شدم
- هم تو سر به زیرتر؟
- هم اعتماد به نفس خرکیِ من
- برای آینده ی ـ در نوع خودش-آوانگاردم خرکی تر؟
- هم بهار مرطوب تر؟
Wed 11 Apr 2007
:))
- احتمالا" مامانم هیچوقت تا آخر عمر
- به قابلیتهای دیگه ی من غیر از
- " دارم میرم بیرون، مواظبش باش نسوزه"
- پی نخواهد برد...
- .
Thu 22 Mar 2007
APOCALYPTO
- از دفتر یادداشتهای روزانه ملوان باب:
- منتهاالیه غربی جزیره، امروز یک بطری پیدا کردم
- توش کاغذ یکی بود که کمک میخواست در 1875
- زیرش امضای 1890 را با جوهر تازه تر هم داشت
- یکی هم زیرترش با امضای لاتین 1905...گیج شدم
- یک نگاه به چوب خطهای عریض و طویلم کردم
- زیر همه شان با جوهر تازه تر امضا کردم 1920
- رفتم روی شنها دراز کشیدم، خیره شدم به ابرها
- .
Fri 2 Mar 2007
Saving Private Ernest
- باید یک بی سیم بزنم به بالا، گزارش بدم
- آدم گاهی وقتا فشنگ کم میاره
- از بس نمیدونه تو چند تا جبهه باید بجنگه
- .

