- بزن بریم
- جایی که وقتی گفتی بزن بریم
- اینجوری نگات نکنند
- وقتی جهنم همچنان دیگرانند
-
سوز سردی میومد. تازه داشتم یقه های پالتومو میدادم بالا که حس کردم یکی کنارم روی نیمکت نشست. روزنامه شو جمع کرد و خرخر کنان گفت این چه وضعیه آقا؟ آنفلونزای مرغی که اومده دیگه باید از پرنده ها هم ترسید ، حتی گنجشکها. -
بدون اینکه نگاش کنم کلاه شاپومو دادم بالا و گفتم همین طوره موسیو.
-
پک عمیقی به سیگار برگش زد و گفت بالاخره امروز با زنم متارکه کردیم. بهم خیانت کرد.
-
گفتم متاسفم.مردا هیچوقت زنارو نخواهند شناخت.
-
نزدیکتر شد و گفت ولی من اونو خوب می شناختم.خیلی هم خوب. بعد با بی خیالی ادامه داد سیگار میکشی؟
-
نگاهمو انداختم رو صورتش ، متقابلا" خیره شد بهم ... خمیازه ای کشید و آروم شروع به لیسیدن دمش کرد.
-
"ارنستو. برای تولد صادق هدایت و گربه ی سه قطره خونش "
- آدمها فقط به دو دلیل ازدواج میکنند:
- یا سنجیدن قدرت تحمل،
- یا سنجیدن شهامت طلاق
- .
- تو رو نمیدونم ،
- من بیشتر مشکل بی داری دارم تا بی خوابی
- وقتی بیدارم خواب می بینم ،
- وقتی خوابم نور
- اونقدر که فیلمم می سوزه
- حالا هی تو بپرس سیاه سفید بود یا رنگی...
-
در این شِرلی ولنتاین های خرسی و خرگوشی، کاش همون مترسک شهر اُز بودم که قلبشو یک جایی تو یک سیاره ی دور گم کرده و گاوها به خاطر پوشالهای لابلای دنده ی سوم و چهارمش خیلی دوستش دارند. -
-
-
ــ " رفیقق، تراششه ی حافظظه ی منمم بگوو..."
-
ــ " شجاعت گمشده ی منم همینطور..."
-
-
.
-
.
-
.
- اگر کریستف کلمب فضول قاره ی جدید را کشف نکرده بود، الآن مساحت خشکی های زمین ده بار کمتر بود. از اون طرف چون تراکم می رفت بالا احتمال اینکه آدمها دوباره به هم بخورند ده بار بیشتر میشد.
- --
- حدود ششصد هفتصد سال پیش
- --
- میفهمید که چی میگم؟
- عمر انقلابها از پانزده سال و بیست سال و یک نسل دو نسل بیشتر است
- چون هیچ کتابی نیست که در پانزده سال بپوسد
- وهیچ اسلحه ای هم نیست که در بیست سال زنگ بزند
- در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست، دختر جان توی کامنتیگنت نوشتم همین فردا خدمت میرسیم برای امر خیر،فقط میمونه آدرست که اونو هم الآن برام ای میل کن، دوست دارم دیجیتالی...!
- - من باز هماز محضر قاضی اجازه میخوام به عنوان دادستان بپرسم آقای جکسون، شما چرا نیمه شب جمعه هفدهم اوت وقتی خانوم ساموئلسون خواب بودند وارد اتاقشون شدین و بهشون تجاوز کردین؟
- - البته من ماکیاولیست نیستم فقط میخواستم به رفیقم ثابت کنم که هم هدف، وسیله رو توجیه میکند و هم وسیله هدف رو تعیین. البته من در اون لحظه به خانوم ساموئلسون بعنوان یک انسان نگاه ماتریالیستی داشتم و بعنوان یک زن نگاه نیچه ای، و به ارضا شدن هم نگاه فرویدی. همین.
بعد از یک ترم، صبح جلسه ی امتحان که شماره تو نمی بینی می فهمی که اصلا" با استاد لپی کلاس نداشتی و این همه وقت الکی سر کلاسش حاضر می شدی و مجله می خوندی! فکر کنم چوب خدا بود.
--
ـ سلام دکتر -رییس دانشکده- در مورد استاد فلانی می خواستم عرض کنم که ایشون از لحاظ علمی اصلا"...( از اینجا به بعد به دلیل شوت شدن یک قطره آب دهان مبارک روی یقه ی کت دکتر حرفام ماست مالی شد!) D:
- با صدای حاج آقا انصاریان: آنگونه که در روایات آمده است، زن یزید هم وقتی در شام غریبان حضور یافت، آرایشش همینگونه بود.مثل شما لاک سیاه داشت و دور چشمانش سرمه ی سیاه مالیده بود، به همین صورت شلوار برمودا پایش بود و ساق پایش را خلخال بسته بود...!
در راستای اضافه شدن دانمارک ، سوئد ، نروژ ، فرانسه ، انگلیس ، کانادا و احتمالا" در آینده ی نزدیک ترکیه،کنگو ،استرالیا ، هندوراس ، تانزانیا ، قرقوزستان ،جزایر قناری ، ترینیداد و توباگو و آنگولا...به لیست آمریکا و اسراییل و کشورهاییکه باید علیه شان شعار مرگ داد پیشنهاد می شود که زین پس به جای استفاده مکرر از واژه ی منحوس و بیگانه ی مرگ و گسترش روح لطافت و عشق ورزی در جامعه و به منظور صرفه جویی در وقت و انرژی، در نقشه ی جغرافیا دور کشورهایی که حق زنده ماندن دارند با ماژیک خط کشیده شود و برادران شعار بدهند " مرگ بر نقشه ی جغرافیا" و خواهران غیور هم نقشه ی در دستشان را بلند کنند از این ور شعار بدهند " به جز اینا به جز اینا " !! (اشاره کنند به کشورهایی که دوست و برادرند و دورشان ماژیک کشیدیم!) در ضمن در راستای اهداف سو استفاده گرانه اینجانب از موقعیت بغرنج کنونی و احتمال درگیری نظامی ، حاضر به هر گونه ازدواج با هر گونه دختر کانادایی و جیم فنگ شدن هم هستیم!
--
پ.ن : ۱۵ بهمن سالروز شکست نازی ها در جنگ استالینگراد را به همه آلمانی ها و فاشیست های جهان تسلیت عرض می کنم.
پ.ن ۲: " چگونه در سیم ثانیه به شورای امنیت برویم" فیلمی از تیم دیپلوماسی ایران و با حضور افتخاری ملت حماسه ساز ایران که روی فردوسی رو در حماسه سازی کم کردند.
- موفقیت چهار قانون بیشتر ندارد به این شرح، همیشه لبخند بزن، هیچوقت کسی رو کاملا" نبخش، اسمهای سیاه رو برای روز مبادا در دفترچه ای یادداشت کن، هیچوقت فراموش نکن هر روز میتواند یک روز مبادا باشد...
- .
- بین منی که همه ش میگفتم
- " من میدونستم،ما موفق نمیشیم"
- با رفیق گالیور که میگفت ،
- خیلی فاصله س
- منو نمیشه وقتی لجم گرفت
- لای کتاب له کرد
- ---
- حالا بعد از ظهرا غیر از تو دنبال رفیق گالیور هم می گردم
- .
- علامت سوال چوبی ام را
- بر دوش می کشم
- این بی علامت ها می برند تا مصلوبم کنند...
-
استاد بیوشیمی عزیز
-
من به تو افتخار می کنم ، تو جات تدریس تو دانشگاه آکسفورد و کمبریج و هاروارده ، تو معرکه ای ، تو بهترین استاد دنیایی
-
که
-
نذاشتی من بیفتم!
-
-
پ.ن : اینو هم به شدت تکذیب ، تقبیح و محکوم می کنم!
- ببخشین خانوم... راستش چی جوری بگم...میخواستم بگم که این جزوه ی من، خیلی تمیزه. میشه بهتون امانتش بدم؟!
- .
- .
-
هنوز هم فکر میکنم چرا من؟ آشنایی مان از صندلی های شطرنج پارک پارادایز شروع شد.هیچ ایده ای درباره ی شخصیتش نداشتم. یادم نیست کداممان اول پا جلو گذاشتیم، کِی نگاه هامان گره خورد،حتی یادم نیست اولین کلام مشترکمان چه بود. دلیلش را نفهمیدم.شاید فقط یک حس متقابل که برای منِ بچه مثبت کلاس ناآشنا بود. مثل همکاری ثابت و متغیر روی نمودارهای چرند آمار. مثل چرخه ی کربس فتوسنتز.شاید یک نیاز آنی. شاید چشیدن عشق. شاید هم بازیگوشی. نمی دانم. ولی بعد...زود صمیمی شدیم هر چند از گذشته ش چیزی نمی گفت، سرزنده نبود ، حرفی ازخانواده ش نمی زد، دوستی نداشت. انگار در مسئله ای تردید داشت. معمولا" هم هر چیزی را به خدا وصل می کرد و من هم همیشه چشمهایم را تنگ می کردم و تند تند کله تکان می دادم.روی لبه های جو راه می رفت و می گفت : همیشه باید از بلندی به زندگی نگاه کرد.زندگی چیزی به اسم شانس ندارد.شانس همان سیگنالهای قدرت درونی انسان است و آدم های خوش شانس درواقع ژنراتور انرژی درونی اند و من هر دفعه پیش خودم فکر می کردم که حتما" دیشب باز پائولو کوئیلویی چیزی خوانده و معنویت خونش رفته روی چهارصد. دلم می خواست یک بارهم شده بگویم که وقت برای فلسفه بافی همیشه هست، که من همه ی اینها را دویست بار برای معارف کنکور خوانده ام و اینکه چرا هیچوقت مثل بقیه نمی گویی دوستت دارم ولی از عکس العملش می ترسیدم. شاید فکر هم نمی کرد که از حرفهایش یک کلمه هم نمی فهمم. برای بچه مثبت کلاس زندگی یعنی لوله های صوتی باز و بسته ، یعنی مسایل ژنتیک ، یعنی استادهای کج و کوله ، یعنی...
-
اوائل دقت نکرده بودم که از کجا می اید و به کجا می رود فقط گاهی وقت ها گیج می شدم که چرا هیچ جای شهر را نمی شناسد چرا اصلا" بعضی مسائل ابتدایی " من و تویی " را بلد نیست ، چرا از تحصیلاتش چیزی نمیگوید ، چرا اصلا" هیچ موضوع مهمی در زندگیش وجود نداشت و خیلی چراهای دیگر ولی به قدری تصادفی پیدایش کرده بودم که هیچ کدام از اینها برایم مهم نبود. قرار ما هر چهارشنبه عصر روی صندلی های شطرنج پارک پارادایز. یک بار که دیر کرده بود بی مقدمه گفت اگر بفهمی که من آدم نیستم چه کار می کنی؟ گفتم به نظر نمی رسد که جن باشی ولی اگر فرشته بودی حتما" بالهایت را یواشکی می کندم.خندید.من هم خندیدم. صندلی های میز شطرنج پارک هم خندیدند.
-
---
-
چند ماهی میگذشت و خیلی کم حرف تر شده بود.یکی در میان می آمد.آن روز هم هر چه منتظر نشستم نیامد. گفتم شاید مشکلی پیش آمده باشد. گفتم شاید مثل همیشه... نمی خواستم از دستش بدهم.شاید تنها موجودی بود که می فهمید چه میگویم.
-
از زور ناراحتی شروع به چرخیدن دور میزهای همیشگی شطرنج کردم...
-
-
...و چند لحظه بعد من مبهوت ترین موجود زمین بودم که گیج و منگ به یک جفت بال بزرگ سفید- که هنوز گرم بود -و تکه کاغذی که روی یکی از صندلی های شطرنج خودنمایی می کرد خیره مانده بودم.
-
-

تک
- درخت
- کویری ،
- تبعیدیِ این شلوغ بازار و بهت
- از نیشخند پیاده رو
- و سوزشِ
- برف
- ...
- ..
- .
- از دماوند که می پیچی تو نیرو هوایی دست راست
- یک بن بست است به اسم بن بست " گمنام "
- بن بست باشی و گمنام هم باشی
- --
- چرا چراغ عابر پیاده را
- آخر شبها چشمک زن نمیکنند؟
