Fri 19 May 2006
شهوت روز بی ساعت
- - اینجا ساعتها میچرخند ولی از راست به چپ-
- حوصله ای اگر مانده بود
- حتما" سر میرفت
- بی مزه میشد دقیقه ها
- مثل باقالی پلو بدون ماست ، مثل آلبالو بدون کرم
- و مثل تو
- وقتی روسریتو باد نمی بُرد
Mon 15 May 2006
این توده ی پر فشار لعنتی
- به گزارش سازمان هواشناسی ،
- طی بیست و چهار ساعت آینده ...هم مثل هر روز
- .
- .
Fri 12 May 2006
The spoiled brat cut a hole in her hat
- " سلام بینندگان عزیز، موضوع امروز برنامه ی ما چیزی نیست جز یک کُلتِ Cqb -80 با طرز کاری فوق العاده ساده ، فقط کافیه خِشابو بذارین توش ، بدین صورت ، بعد قفل ایمنیشو آزاد کنین ، بدین صورت، بعد این اسلایدو بکشید عقب تا فشنگا جا بره ، حالا میتونید این شکلی بذاریدش روی شقیقه و ..."
- - صدای شلیک- ...- صدای افتادن رو زمین-
- .
Wed 10 May 2006
رییس بی جمهور
-
چهارشنبه بیستم ساعت دوی بعد از ظهر
-
نه ، تا سه نشه بازی نشه. وضعیت تهویه افتضاحه و هر از چند گاهی مجبوری دانه های عرق غلیظ صورتتو پاک کنی. در نمایشگاه مطبوعات کنار غرفه ی شرق ایستادی و در سوال و جوابهای مردم با احمد زید آبادی -از تحریریه شرق غرق شدی که تعدادی حراستی بی سیم به دست با عجله وارد سالن ۱ میشن و یکیشون داد میزنه حاج آقا اومد. با خودت فکر میکنی حتما" باز یک رییس سازمانی چیزی هوس افه ی مردمی بودن گذاشتن کرده.سرتو برمیگردونی و به ادامه ی حرفهای زید آبادی درباره ی سیاستهای دولت جدید گوش میدی. سیاستهایی که مردم بهش رای دادند و باید پاش بایستند.صلوات که میفرستند ، ناخودآگاه به در ورودی که یکی دو سه متر باهات فاصله داره نگاه و تقریبا" کوپ میکنی! سید محمد خاتمی با چند محافظ و با قدمهای شمرده وارد سالن میشه و تعداد کمی هم که خبردار شده بودند پشت سرش. سعی میکنی فاصله ی دو متریتو از محافظها حفظ کنی. گوشی ها پیاپی زنگ میخوره و طولی نمیکشه که جمعیت به حد انفجار میرسه و سالن مملو از عکاس. خاتمی در غرفه ی اطلاعات مشغول یادگاری نوشتنه ولی تو قدت بلنده و هنوز دو متر با یک رییس جمهور سابق فاصله داری.هوا دم کرده و هر لحظه کسی از عقبتر میپرسه کیه و جواب میشنوه خاتمی و صدای ذوق دخترونه ای بلند میشه . ازدحام زیاده،خانم جوانی به پسر جوان پشت سریش میپره که خوشت اومده هی می چسبونی به من و پسر هم جواب میده چی هستی که بچسبونم تحفه و زیر لب فحشی میده و میره عقب، راست میگفت پسر. خاتمی در غرفه ی موسسه ایرانه و تو کنارتر روی سکوی همشهری ایستادی. با هر حرکتی، موج محافظها مردم رو به عقب هل میدن و صدای جیغ و داد بلند میشه. ناراحت میشه و به محافظها می توپه ولشون کنید بذارین نزدیک شن ، اجازه بدین دِ. جوانکی نزدیک میشه و داد میزنه برای سردار بی سپر اصلاحات صلوات! من باید ببوسمت! یکی تو بی سیم میگه حفاظتش ضعیفه. موقعیت دو. ملت سوت و دست میزنند. غرفه ی اعتماد ملی تقریبا از شدت فشار در حال ریزشه و تو هنوز نگاه میکنی. کسی با لهجه ی رشتی اعتراض میکنه امان از این همه جهان سومی بازی، طرفو کشتین .تو در بهترین فرصت ممکن قرار داری ،دست میبری دوربینتو در میاری و بلافاصله ضد حال میخوری. حتی برای یک عکس خشک و خالی هم باطری نداری. خانوم قد کوتاهی که دوربین دیجیتالی خفنی داره رو میکنه بهت و میگه کاش من قد تو رو داشتم و تو هم میگی کاش منم دوربین تو رو داشتم! و جفتتون میخندین. ورود حاج آقا از بلندگوهای نمایشگاه اعلام میشه و جمعیت در خروجی سالن ۱A حلقه میزنند. راه میفته و به زحمت وارد سالن ۱Aمیشه و مردم هم سعی میکنند خودشونو هر جوری هست برسونند داخل که حراستی ها شروع به بستن در کشویی میکنند. مثل فیلمها میدویی و وقتی فقط اندازه ی یک نیم تنه مونده تا بسته شه خودتو میندازی تو سالن و بند کیفت گیر میکنه به قفل و پاره میشه. صدای پیرمردی شنیده میشه که آروم غر میزنه بابا تو هم که فقط حرف زدی! منم قشنگتر از این بلدم حرف بزنم . جوان دیگری جواب میده حرفو که همه میزنند ولی حرف یکی جنگ میسازه و حرف یکی صلح ، جامعه ظرفیت بیشتر از اینو نداشت. یه دور کامل میزنه و راه میفته سمت در حروجی. جمعیت بیرون منتظرند و به محض خروجش صدای سوت و شعار خاتمی دوسِت داریم بلند میشه . جو خاصیه. یاد سوت زدنها و هو کردنهای مسخره آمیز دانشجوهای دانشکده ی فنی دانشگاه تهران در اواخر ریاست جمهوریش میفتی و... که یکی از اون وسط داد میزنه خاتمی دوستت داشتیم ولی دیگه نه. یکی سریع میگه صلوات - و خوراک ملت هم که صلواته- همه صلوات میفرستند. در حالیکه دست تکون میده سوار پاژروی شیشه دودیش میشه و محافظ ها آویزون میشن و ماشین راه میفته. ماشین دوم پر از حراستی ها و ماشین سوم یک آمبولانس. پیرزنی که تازه سر رسیده می پرسه کی بود... تو روی لبه های جدول می شینی و در بطری آبمعدنیتو باز میکنی و به محبوبیت مردی فکر میکنی که هشت سال رییس بی جمهور کشوری بود که ...یکی هنوز داد میزنه خاتمی دوست داشتیم ولی...بطری آب معدنیتو آروم خالی میکنی روی سرت.
Sun 7 May 2006
Bo0k Trade Fair
- ۱. سوختیم ، جیبامون قد یه ماه خالی شد ، احساس حقارت کردیم که حتی یک کتاب حسن کچل لاتین هم نمیتونیم بخریم (!)...
- پ.ن: نمایشگاه کتاب تنها جاییه که با جیب خالی هم بری با دست پر* برمیگردی!
- * پر از بروشور و کاتالوگ و روزنامه و جفنگیات!
- ۲. سالن کودکان نوستالژیک ترین سالن دنیا.
- ۳.امسال کسی واسه م به هوای هدیه هیچ کتابی نخرید.
Sat 6 May 2006
Fat Bottomed GiRl
- لبخندهای هر روزه ی دختر تپل دانشگاه بدجوری به فکر فرو بردتم.حالا چه جوری به اینها ثابت کنم شاید واقعا" یک قلب چاق، دویست برابر به درد بخور تر از یک صورت کشیده ی قلمی و لبهای اناریش باشه...!
- .
Mon 1 May 2006
CLOUDY
- روزای ابری خدا دیگه نمیتونه زمینو ببینه
- گناهاتونو جمع کنید بذارین واسه روزای ابری
- --
- اولین بار یه روز ابری دیدمت.
Sun 30 Apr 2006
Un - UnStability
- ساعت ۵:۳۰ : بالاخره تصمیمو قاطعانه میگیرم و در افکارم کلا" تجدید نظر میکنم.
- ساعت ۵:۴۰ : در تجدید نظرم هم کلا" تجدید نظر میکنم.
- ساعت ۶:۳۰: میرم میخوابم تا فردا ساعت ۵:۳۰...
Sat 29 Apr 2006
"محکوم " به آزادی
- یکی از فمینیستها بعد از دستور احمدی نژاد برای آزادی ورود زنان به استادیوم: مردا منتظر باشند ببینند ما در استادیوم آزادی چکار خواهیم کرد.
- یکی از مردا: اتفاقا" ما خیلـــی وقته منتظریم!!!
Tue 25 Apr 2006
چند صفحه جلوتر از زندگی
- دوستت دارم اگه دوستت دارم بود
- کتابهای طالع بینی کلک پول نمیشدند
- منم اگه یه جای باصفاتر زندگی میکردم که صبحها رو مرداباش مه می بست
- حتما" رمانتیک تر از این در میومدم
- ولی کتاب طالع بینی اشتباه کرد بیچاره
- - هم واسه من هم واسه تو -
- فعلا" هم که این طرفا نه مرداب هست نه مه
- ساعت وسط میدون آریاشهره که سیاهی بسته
- اونم هر طرفش یه چیزی نشون میده
- - غیر از اون ورش که خوابه -
- زیرش یه افغانیه س که دخترا رو دید میزنه
- اگه نمی ترسیدم سبک شم میرفتم تو پارک تاب بازی
- گفتم سبک - نه از اون نوعش که دستتو دراز کنی و بعد مجبور شی انگشتاتو یواشکی جمع کنی -
- دیروز که اومدم بیرون انقدر احساس سبکی کردم که باد بلندم کرد و گیرم داد به یه آنتن تلویزیون
- --
- کتاب طالع بینیتو باز کن صفحه ی نمیدونم چندش
- یه چیزایی در مورد من نوشته
- یه چیزایی در مورد تو
- با خودت بگو اخ اینکه مال قدیما بود الان باید برم صفحه ی -چند صفحه جلو تر ، چند صفحه عقبتر-
- ---
- " خواهر جون بالای اون آنتنه رو نیگا"
Tue 25 Apr 2006
سیر منطقی
- از ما که فاکتور بگیریم می ماند باید همیشه، شاید اصلا" ، کاش هیچوقت و تمام.
- .
Sun 23 Apr 2006
آدمها و مستطیلها
- همه ی روزمرگی هامون سرشار از مستطیل های ریز و درشتیه که بی خیال از کنارشون رد میشیم. تختخواب ، کیف، کتاب ، پاکت سیگار ، بلیط اتوبوس ، تقویم ، موزاییک های کف تنهایی ، کارت پستال یادگاری... نمی بینیم که این چهار ضلعیهای آشنا چگونه عظیمترین چیزا رو درونشون جا میدن. اگه پنجره بشن دنیا رو میشه توش قاب کرد. اگه کتاب مقدس بشن خود خدا رو ، اگه در باشند خود ما رو و...ولی وای به روزی که سیمانی و افقی بشن و قرار باشه آرزوهای بیست و چهار سالگی رو ... راستی به کسی نگو پل نوردی من جلو مستطیل نوردیت حسابی کم آورد ، مستطیل بخیر رفیق...
- پ.ن: از همه ممنونم.
