تبليغاتX
.::THE To0th Of A Dead Man ::.

 
Wed 20 Sep 2006
So little time & so little to do

  • همیشه  نصف مردم دنیا خوابند
  • تا خدا وقت کنه بقیه رو یکی دو خونه ببره جلو   
  • به جز اونهایی که از بس دیر به دیر شیش میارند
  • با چشمهای پف کرده هم از خواب نمی پرند
  • .
  •  
  ساعت  13:41 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Mon 18 Sep 2006
انوشه انصاری ایکس پرایز

  • شوهر مدرن یعنی شوهری که 
  • یک هفته زنِ بیست میلیون دلاریشو
  •  با دو تا مرد غریب بفرسته تو اتاقکی تو فضا
  • (فرض کنید جریان برعکس بود. حالا
  • هی بگید مردای ایرونی متعصبند.)
  • .
  ساعت  13:36 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Fri 15 Sep 2006
Such an absurdity

  • بدشانسی، اگه شاخ و دم داشت من یه گله گوزن میشدم فکر کنم.
  • .
  ساعت  18:12 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sat 9 Sep 2006
شنوندگان عزیز، توجه فرمایید

  • - روشو بکشید خوبیت نداره.
  • بزرگی دشت نگاه را وسوسه میکرد. افقش افقی نبود مثل دریا.یعنی تا آسمان،با آسمان مرز واضحی نداشت.بین شالیزار و دشت صیفی را پونه گفته بود افرا بکاریم و من بهانه آورده بودم که افرا را نه در پاییز که باید در بهار کاشت.پونه خیلی حرفها میزند. دیشب میگفت امسال زودتر خنک شده و من خوب میدانم خنکی چه حس خوبیست.خنکی چیزی است مثل حباب، سبک است. مثل ابرهای بالا سرم که خیال باران دارند ومثل پونه که لیلا را بسته به کمر و دارد علفهای هرز شبدرها را یک ردیف به میان وجین میکند.۱ عادت دارد به این کار.دکترهای تهران گفته بودند رطوبت دشت روماتیسم را بدتر میکند.پونه میگفت دکترهای تهران هم مرطوبند ولی خنک نه،نیستند...که پاهایم فرو میروند در گِل و نقطه هایی در آسمان نظرم را جلب میکند.
  • - آقا زنده ای؟ صدامو میشنوی؟
  • یک اسکادران شکاری بود. مال پایگاه همدان شاید. بوم. افق میترکد. دستم را سایه بان میکنم. باران چکه میکند روی یازدهی که به مچم بستم. هواپیماها چکه میکنند،افق باز هم میترکد. هواپیماها ریز و ریزتر میشوند و میروند طرف شرق. وحشت میکنم. هواپیما وقتی آهن چکه میکند باید وحشت کرد. میدوم طرف شرق و پاهایم یک قدم در میان فرو میروند در گل.
  • - داره میمیره، زنگ بزنید اورژانس.
  • همین دو سال پیش بود.شاید هم...نه همان دو سال پیش.پونه دامن زرد زردی پوشیده با گلهای بنفش. مادرم نگاهش میکند. ناشیانه آرایش کرده ولی قشنگ است. پونه خیلی قشنگ است. مادرش تعارف میکند. خواهر بزرگش جلوی ما دارد کون بچه ش را خشک میکند. پونه میگفت از بچگی لال بوده. مادرش چشم غره میرود و دختره بچه ش را بلند میکند میبرد اتاق عقبی. پونه چایی میاورد.گلهای بنفش دامن زردش از زیر چادر سفید طرحهای مبهمی ساختند.برمیدارم.مادرش شیرینی را میگذارد دهانش. من پونه را نگاه میکنم، پدرش را نگاه میکند که روی تاقچه نشسته و کلاهش تا روی پیشانیش را گرفته. پدرش مرا نگاه میکند.مادرم میگوید ماه دیگه شب عید قربان.
  • - نه بابا زنده ست.
  • یک دسته ی دیگر از علفها را میکند و میندازد پای افراها. میگویم خسته نباشی تا فقط چیزی گفته باشم. هوا باران دارد. همانطور که می نشیند، بلند میگوید ممنون و در ظرف را برمیدارد. لیلا با دهان باز خوابیده و آب دهانش سرازیر شده روی گونه ش. من من میکنم پاهایت چطورند. جواب نمیدهد. میگویم شنبه ی بعد دوباره میرویم تهران.دستش را میگذارد گوشه ی لب لیلا و با انگشت اشاره آب دهانش را میگیرد.
  • - ضربه مغزی شده انگار.
  • غبار و دود هیولایی شده اند و زمین را میبلعند، حتی یکنفر هم ضجه نمیزند. شبحی از پشت دیوار نیمه ریخته شبح دیگری را بر دوش میکشد. دیوار نیمه ریخته سوراخ سوراخ شده و از پشت دارد میفتد.چارچوب در را بلند میکنم، میکشم کنار. تیرکهای سقف،خشت، آجر، خشت،آجر...صورتی و سیاه.شبیه پا است، پای آدم است، پای پونه ست.این امکان ندارد. میکشم، سبکی اش خنک نیست.از جا در میاید، ریش ریش میشود.
  • - صدامو میشنوی؟
  •  نمیشنوفه بابا. مرده. هی خراب شده ی تهران هــی، ده متر پرت شد جلو، اونجا،خط ترمزو ببین. بیاید کنار. معتاد بود انگار،افتاده بود روی شیشه ماشین بغلی داشت پاکش میکرد پرید جلو ما. یذیختم کردی به قران.نبضش ضعیفه. داره جون میکنه، زنگ بزن اورژانس. مرده بابا، برو کنار، روشو بکشید خوبیت نداره...
  •  
  • افق را غبار و دود برداشته،می چکد و طعنه میزند به نوشته ی روی در مینی بوس که  No Smoking. دست به کار میشوم،اکثر پونه را که دارد به سوخته های لیلا شیر میدهد می پیچم لای چادر و می نشانم صندلی کناریم. بقیه ش را میگذارم توی ساکم و هر دو را میبرم تهران. تهران با شش ماه پیشش هم توفیر کرده.زنها، ابروهای پرپشت، مانتوهای بلند، جورابهای سیاه، مردهای هم قد و همفکر و هم علامت، ته ریش، تکیده، کدر، هواپیما...قیژژژژژ، هیولای آشنای دود همه جا هست، باربندهای پر از بار مثل هزارپا ردیف شدند تا از شهر فرار کنند.امروز سه شنبه شانزدهم آبان،یک ماه است که اینجا هستم و در یک کارگاه ریخته گری مشغول به ...شمردن چکه می باشم. پونه جان دامنت بهت میاید، آن طرحهای مبهمش را یادت هست؟ امروز یکیش را در فرش اتاقک کارگاه پیدا کردم.دارم مثل تو عادت میکنم به یک چیزهایی...بقالیها خالی مانده ند و جز تون ماهی و روغن چیزی ندارند. تریاک، رادیو،هیولا...ماجرا... جنگ. شب برمیگردم اتاقی که ارزان اجاره کرده بودم.داد میزنم خسته نباشی دختر. اکثر پونه نشسته زیر پله دارد سوخته های لیلا را شیر میدهد.بابت نصف بقیه ش خیالم جمع است، اونجا، هنوز توی ساکم است.
  • -
  • ۱.البته بعدها فهمیدم آن روایت به هیچ وجه نزدیک به واقعیت نیست.
  • .
  •  
  •  
  ساعت  9:12 | لینک ثابت  |   |  Send 2 Friends
Sun 3 Sep 2006
Soldier Side

  • ــ خاموشش کن حراستیه داره میاد اینجا.
  • + کی؟ اون؟ آشناس داره میاد یه نخ بگیره.
  • # بابا بدویین برسیم انتخاب واحد.
  • $ این ریشو شهرستانیه رو دیدی با کت شلوار میاد؟
  • ــ آره، مخ اون چادریه رو زده فکر کنم.
  ساعت  9:15 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sun 3 Sep 2006
As Clear as FOG

  • بی خیال غریبه های همیشه متعجب
  • فکرهای دونفره ی گنده گنده را بلند بلند
  • تا رسیدن به نتیجه های عجیب خنده دار باید ادامه داد
  • -
  • کافی شاپ هم مهمون تو
  ساعت  9:14 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Mon 28 Aug 2006
Go0d Night & Go0d Luck

  • شیرفهمش میکنم قرمزهایی که آدم بتونه لبها را محکم بچسباند بهشان و خاصیت آرامبخشی هم داشته باشند را لااقل یکبار هم که شده باید صمیمانه امتحان کرد. بعد که چپ چپ نگاه میکند قوطی قرمز کوکاکولاشو می چسبانم به لبهام و تا آخر سر میکشم.
  • .
  ساعت  9:25 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Thu 24 Aug 2006
5= 2+2

  • دوراهی های ذهن من از دو دسته خارج نیستند، اونهایی که فلشهای تابلوشو دستکاری کردند و یکضرب اشتباه میری، اونایی که اصلا" تابلو ندارند و هر کدومو که بری آخرش میرسه به اون یکی.
  • .
  ساعت  10:1 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Wed 23 Aug 2006
شهریورانه

  • پدربزرگ، هر وقت خودمونی تر میشد، یاد هزار و نهصد و چل پنجاهش میفتاد و یواشکی از مامان بزرگ میگفت هیچوقت نباید با کسی که بیشتر از خود آدم مسئله داره، خوابید. پدربزرگ دوزاریش نیفتاده بود شبهای پاییزی خودشون مسئله دارند، تخیلی اند، ترسوام میکنند. وقتی تو زورزورکی میفتی روم و من از ترس قائم میشم زیر ملافه.
  ساعت  14:18 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends

 

onLoad and onUnload Example