تبليغاتX
.::THE To0th Of A Dead Man ::.

 
Mon 23 Jan 2006
زمینی برای سقوط، سقوطی برای آغاز

  •  هنوز هم فکر میکنم چرا من؟ آشنایی مان از صندلی های شطرنج پارک پارادایز شروع شد.هیچ ایده ای درباره ی شخصیتش نداشتم. یادم نیست کداممان اول پا جلو گذاشتیم، کِی نگاه هامان گره خورد،حتی یادم نیست اولین کلام مشترکمان چه بود. دلیلش را نفهمیدم.شاید فقط یک حس متقابل که برای منِ بچه مثبت کلاس ناآشنا بود. مثل همکاری ثابت و متغیر روی نمودارهای چرند آمار. مثل چرخه ی کربس فتوسنتز.شاید یک نیاز آنی. شاید چشیدن عشق. شاید هم بازیگوشی. نمی دانم. ولی بعد...زود صمیمی شدیم هر چند از گذشته ش چیزی نمی گفت، سرزنده نبود ، حرفی ازخانواده ش نمی زد، دوستی نداشت. انگار در مسئله ای تردید داشت. معمولا" هم هر چیزی را به خدا وصل می کرد و من هم همیشه چشمهایم را تنگ می کردم و تند تند کله تکان می دادم.روی لبه های جو راه می رفت و می گفت : همیشه باید از بلندی به زندگی نگاه کرد.زندگی چیزی به اسم شانس ندارد.شانس همان سیگنالهای قدرت درونی انسان است و آدم های خوش شانس درواقع ژنراتور انرژی درونی اند و من هر دفعه پیش خودم فکر می کردم که حتما" دیشب باز پائولو کوئیلویی چیزی خوانده و معنویت خونش رفته روی چهارصد. دلم می خواست یک بارهم شده بگویم که وقت برای فلسفه بافی همیشه هست، که من همه ی اینها را دویست بار برای معارف کنکور خوانده ام و اینکه چرا هیچوقت مثل بقیه نمی گویی دوستت دارم ولی از عکس العملش می ترسیدم. شاید فکر هم نمی کرد که از حرفهایش یک کلمه هم نمی فهمم. برای بچه مثبت کلاس زندگی یعنی لوله های صوتی باز و بسته ، یعنی مسایل ژنتیک ، یعنی استادهای کج و کوله ، یعنی...
  • اوائل دقت نکرده بودم که از کجا می اید و به کجا می رود فقط گاهی وقت ها گیج می شدم که چرا هیچ جای شهر را نمی شناسد چرا اصلا" بعضی مسائل ابتدایی " من و تویی " را بلد نیست ، چرا از تحصیلاتش چیزی نمیگوید ، چرا اصلا" هیچ موضوع مهمی در زندگیش وجود نداشت و خیلی چراهای دیگر ولی به قدری تصادفی پیدایش کرده بودم که هیچ کدام از اینها برایم مهم نبود. قرار ما هر چهارشنبه عصر روی صندلی های شطرنج پارک پارادایز. یک بار که دیر کرده بود بی مقدمه گفت اگر بفهمی که من آدم نیستم چه کار می کنی؟ گفتم به نظر نمی رسد که جن باشی ولی اگر فرشته بودی حتما" بالهایت را یواشکی می کندم.خندید.من هم خندیدم. صندلی های میز شطرنج پارک هم خندیدند.
  • ---
  • چند ماهی میگذشت و خیلی کم حرف تر شده بود.یکی در میان می آمد.آن روز هم هر چه منتظر نشستم نیامد. گفتم شاید مشکلی پیش آمده باشد. گفتم شاید مثل همیشه...  نمی خواستم از دستش بدهم.شاید تنها موجودی بود که می فهمید چه میگویم.
  • از زور ناراحتی شروع به چرخیدن دور میزهای همیشگی شطرنج کردم...
  •  
  • ...و چند لحظه بعد من مبهوت ترین موجود زمین بودم که گیج و منگ به یک جفت بال بزرگ سفید- که هنوز گرم بود -و تکه کاغذی که روی یکی از صندلی های شطرنج خودنمایی می کرد خیره مانده بودم.
  •  
  •     
  ساعت  9:3 | لینک ثابت  |   |  Send 2 Friends

 

onLoad and onUnload Example