تبليغاتX
.::THE To0th Of A Dead Man ::.

 
Fri 10 Mar 2006
سفید، سیاه، خاکستری

  • نگاهم را از روی شیشه می دزدم و سعی میکنم به تو فکر نکنم که پیرمرد در ادامه ی حرفهایش می گوید بعله اقا و ساکت می شود. در صندلی جلو  نشسته و هر چند لحظه یکبار کلاهش را بر میدارد و کف کله بی مویش را می خاراند. بعد عطسه ای می کند و بدون توجه به حرفهای راننده ادامه میدهد " بعله اقا ، زمان مصدق هم ملت صبح راه میرفتند و می گفتند درود بر مصدق و عصر راه میرفتند و می گفتند مرگ بر مصدق." و بعد می خندد...راننده پشت چراغ قرمز می زند روی ترمز. صدای ترانس از پرشیای بغلی کم می شود.پسری سرش را بیرون میاورد و داد میزند و فحشی میدهد.زن کناری ام خودش را جمع و جور می کند. راننده با بیان نسبت خانوادگی گاو و گوساله به عنوان پدر و پسر تلافی میکند و پایش را می فشارد روی پدال گاز و می پیچد در ورودی بزرگراه. ترافیک بزرگراه سنگین است.راننده غرغر می کند: باز آخر سال شد، ای بر پدرت لعنت و رادیو را روشن می کند انگار حوصله ی حرفهای پیرمرد را نداشته باشد. پیرمرد همچنان برای خودش حرف می زند: بعله اقا، از همون اول هم معلوم بود که سرلشگر زاهدی ... در پیاده رو ها آدم موج می زند. ماهی قرمزهای درون لگن های سفید با هم شرط می بندد که کدامشان زودتر خواهند مرد. پیرمرد صندلی جلویی دستش را می کند در دماغش و نگاه می کند به زن چادری در پیاده رو که محکم دست پسرش را دنبالش می کشد و بچه هم جیغ و ویغ می کند. بچگی همیشه ارزو داشتم لابلای جمعبت زیر چادر و مانتوها خفه نشوم و حالا از این بالا همه چیز بهتر به نظر میرسد. موبایل زن بغلی بوق کشدار sms میزند .رادیو با صدای محکمی می گوید "جهان از تحریم ما بیشتر ضرر خواهد کرد" راننده میپرد وسط " حتما"! راه بوشهر از واشنگتن می گذرد" و قاه قاه می خندد. پیرمرد پوزخند میزند و باز میگوید بعله اقا ، همه چیز ریشه در گذشته دارد...زن بغلی چیزی نمی گوید. یک حاجی فیروز بی حال با لباس رنگ و رورفته و کثیف ، دلقک بازی در میاورد و نزدیک میشود. پیرمرد با خودش می خواند کفشای لنگه به لنگه می پوشه که هی ، و تکرار می کند هی! میخواهد صد تومن بدهد که زن بغلی بالاخره می گوید نده آقا معتادپروری نکن. راننده هم تایید میکند. پیرمرد لجبازی می کند:  گناه داره بدبخت و کار خودش را میکند. از بیکاری جزوه ی کت و کلفت اناتومی رو ورق میزنم. امروز استاد تنظیم خانواده  که پزشک خیلی جوانیست ، سعیش را میکرد تا هر جور بود جوری درس را بپیچاند تا خنده های پشت سر هم بچه ها کلاس را فنا نکند که sms ای از منشی اش میرسد و او هم به اصرار بچه ها میخواند. یک کلمه ی "کارهای شبانه روزی" کافیست تا تمام رشته هایش پنبه شود و بچه ها جریان شبانه روزی و خانم منشی را سوژه میکنند و تا ته کلاس دستش میندازند...صدای راننده چرتم را پاره می کند." سر پیچ "و پیاده می شوم. پول خردها را که می شمرم می فهمم کرایه را زیاد گرفته : ای بر پدرت لعنت.
  • --- 
  • حتی این گوشه هم که همیشه دنج بود بود پر از آدمهای جورواجور است. دختری روی صندلی نشسته و دستش را زیر چانه زده که پسری شهرستانی از کنارش رد می شود و متلکی هم می پراند: نیومده سر قرار؟! به من زنگ زد گفت من بیام به جاش و منتظر عکس العمل دختر هم نمی ماند و در حالیکه دندانهای زردش خودنمایی میکنند میخندد و رد می شود. سرم درد میگیرد از شلوغی. بوی گازوییل در فضا می پیچد . آن طرفتر یکی داد میزند هفت تومنِ مغازه سه تومن.سعی می کنم زورکی هم شده ترانه ای چیزی یادم بیاورم و زمزمه ش کنم ولی انگار این همه شخصیت در یک وجب راه سیستم حافظه را گیج کرده.باز سعی میکنم به تو فکر نکنم. در راه مدام تصویری از خانه ی مورچه هایی که در هم می لولند جلوی چشمانم رژه میرود و اعصابم را خورد می کند.جلوی در خانه تازه ترانه یادم می آید ، بوی غذای مادر و افکار داغم در هم می امیزند.می نشینم جلوی مانیتور تا چیزی بنویسم و در همان حال سعی میکنم...به تو هم فکر نکنم.
  ساعت  14:20 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends

 

onLoad and onUnload Example