Thu 6 Apr 2006
شلوغ، خالی، تخم سگی
-
من همه ی اتوبوسهای این شهر را تجربه کردم
-
پیرمردهایی که
-
سر میذارند روی شیشه و
-
با دهان بازمیخوابند
-
زنهایی که
-
ماتشان میبرد و با چشمان باز رویا میبینند
-
-
-
یکیشان فرق داشت
-
همونکه تهش کتاب میخواندی
-
و من آویزان میله هایش بودم
-
نور کمرنگ افسردگی
-
شیشه های خیس سگ لرز
-
خر ترمز راننده
-
پسر خندان تبلیغات
-
و ایستگاه یکی مانده به آخرش که پیاده ت میکرد
-
-
-
خیلی وقته که اتوبوسها هم بی ایستگاه شدند
-
و بی صندلی آخر
-
و خطها هم یکی اند
-

