تبليغاتX
.::THE To0th Of A Dead Man ::.

 
Sat 8 Apr 2006
سارا

  • پونزده سال قبل بود.سارا روی جدول نشسته بود و موهایش را شانه میزد و ابروهای پرپشتش را بالا پایین میکرد.موهایش زیر آفتاب برق میزد انگار دارد با آینه نور میندازد روی صورتم تا لجم را دربیارد. من پابرهنه روی آسفالت میدویدم، لی لی میکردم و میفتادم زمین و مثل ای کیو سان کله م را میخاراندم. خیلی خوشش میامد میگفت تو باید موهایت را با چهار بزنی تا وقتی فکر میکنی صدای تق تق بدهد.مسخره.سارا اول کوچه دوم وایساده بود و یخمک میخورد.لباسش را هم کثیف کرده بود. من عقلم کار میکرد ولی کمتر از اون.سارا مثل بقیه ی دخترها بوی آلبالو نمیداد.بوی چوب سوخته میداد.پدرش معتاد بود.یک معتاد کثافت.ولی سارا همه ش میخواست مثل قرتی ها راه برود نیم وجبی. یخمک با طعم میوه میخورد تا رنگش لبهایش را قرمز کند.لباس و شلوارک رنگ و رو رفته ش هم قرمز میشد. بعد شب که میرفت خانه مامانش دعواش میکرد.بعد فردا نمیامد پایین بازی. دوباره پس فردا میرفت یخمک میخرید نیم وجبی.من هم تابستان همیشه دو تا آلبالو یا گیلاس میبردم پایین و میگفتم تقدیم به شما ای بانو - اسم مامان ای کیو سان بانو بود- و بعد اون آویزان میکرد به گوشش و یخمکها را می مالید به خودش و بوی چوب سوخته میداد. من هم بعضی وقتها یک خال با همان رنگ قرمز میگذاشتم وسط پیشانیش میگفتم هندی هندی شدی.عروسک هم نداشت و من نمیفهمیدم چرا عروسک ندارد. آنها که پول داشتند خوراکی بخرند پس چرا عروسک نمیخریدند. شبها توی بالکن خانه مان میخوابیدم و به اینها فکر میکردم.بعد هر چه زور میزدم ستاره ها را ببینم و بشمارم نمیشد.یعنی همه ش تقصیر این درختهای مزاحم بود.همیشه لجم را در میاوردند. مثل سارا میشدند وقتی موهایش میریخت جلوی چشمهایش و لجم را در میاورد. آن شب گفته بود بابایش پول ندارد به مامانش بدهد و مامانش هم به بابایش گفته بود گوه سگ دیگر خسته شدم و بابایش هم مثل همیشه مامانش را زده بود و اون هم رفته بود و گفته بود بچه هایت هم مال خودت. سارا گریه نمیکرد فقط موهایش را شانه میزد و بوی چوب سوخته میداد. من پابرهنه بودم.بهش گفتم باباها خیلی بدجنسند. همیشه آدم را میزنند. بعد گفتم اگر بابایت اینبار هم کتک کاری راه انداخت بیا کوچه و جیغ و داد کن. آنوقت ما میایم نجاتت میدهیم.موهایش را باز میریخت روی چشمهایش.بعد صدایم را مثل سرمایی مدرسه ی موشها میلرزاندم و میگفتم منم باباتو گاز میگیرم با همین دندونام. هفته ی بعد مامانش را میدیدم که چمدانش را جمع کرده و دارد می رود سوار آژانس شود. سارا هم دست داداش کوچیکش را گرفته بود و مامانش را بوس میکرد. یک روز گفت بابام میخواهد زن بگیرد. مامانم طلاق گرفته رفته تبریز. من هم شاید رفتم. من زیاد نمیفهمیدم چه جوری. اون که بچه ست تنهایی نمیتواند برود تبریز. میدزدندش میکشند و کلیه هایش را درمیاورند.وایی...تا اینکه یک روز باباش کت و شلوار پوشیده بود با یک زن زشت اومدند خانه ی سارا اینها. خیلی زشت بود. سارا بهش میگفت قورباغه. میگفت مثل زن باباهای تو فیلمها نیست که همه را بزند. فقط مثل قورباغه صبح تا شب میشیند جلوی آینه و ابروهایش را بر میدارد. من نمیفهمیدم زنها چرا ابروهایشان را برمیدارند. دردشان نمیامد یعنی. کم کم داشت اول مهر میشد. یک هفته بود ندیده بودمش. حدس میزدم رفته باشد تبریز تنهایی. دختره ی دیوانه. داشتم زنجیر دوچرخه م را جا مینداختم که قورباغه را دیدم دستش میوه بود و میخواست در را باز کند برود تو. با دمپایی دویدم طرفش و یک لنگه م درآمد. گفتم سلام. خیلی زشت بود. گفت چی شده؟ گفتم سارا کجاست؟ گفت داییش آمد با داداش کوچولوش بردتش تبریز. از توی خانه شان بوی چوب سوخته میامد. به نظرم رسید مثل خمیر دارم کش میایم پایین.
  •  
  • پونزده سال بعد بود. سوز سردی میامد و ابرهای توی آسمان به قرمزی میزدند. داشتم ماشین را پارک میکردم که دختر لاغری که شکمش یک هوا جلو آمده بود توجهم را جلب کرد.چه موهای بلندی داشت. رفت طرف خانه ی سارا اینها. فکر کردم حتما" یکی از همانهاییست که میایند خانه شان را ببینند تا بخرند آخر بابایش سه سال پیش در بندرعباس مرده بود و جسدش هم انگار همانجا خاک کرده بودند. دیدمش آمد طرف من و پرسید خانوم فلانی نیستند خانه؟ نشناخت. خودش بود. حرف زدنش همان شکلی مانده بود. موهایش را داده بود بالا. حامله بود. چشمهایش نمیدرخشید و گود رفته بود ولی صورتش هنوز قرتی بود. قشنگ بود.بلند شدم گفتم سارا...جای نگاهش مانده بود روی صورتم و تکان نمیخورد.گفت تویی...نوک دماغش قرمز شده بود. بوی چوب سوخته پیچیده بود در کل کوچه. نگاهم افتاد به ته کوچه.سارا نشسته بود روی جدول و موهایش را شانه میزد و ابروهای پرپشتش را بالا پایین میکرد. من پابرهنه روی آسفالت میدویدم، لی لی میکردم و میفتادم زمین و مثل ای کیو سان کله م را میخاراندم.
  •  --
  • شاید باید جزو شخصی ها طبقه بندی میشد.
  ساعت  10:45 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends

 

onLoad and onUnload Example