Mon 18 Jul 2005
Dog Days
- به خودم امیدوار شدم،و به چترم
- که همیشه سه شنبه ها با خودم بیرون می بردم
- و جریاناتی که فقط من و تو ازش خبر داشتیم
- گمان میکردم تگرگ خواهد بارید و ملت
- زیر چشمی نگاهم میکردند
- -
- دیروز، همانطور که تو هم استحضار داری
- در وسط یک سه شنبه ی تابستانی
- بدجوری تگرگ بارید
- -
- جلوی امامزاده پر شده بود از
- دخترانی در انتظار باز شدن بخت
- و متولی نماز آیات میخواند

