تبليغاتX
.::THE To0th Of A Dead Man ::.

 
Wed 10 May 2006
رییس بی جمهور

  • چهارشنبه بیستم ساعت دوی بعد از ظهر
  • نه ، تا سه نشه بازی نشه. وضعیت تهویه افتضاحه و هر از چند گاهی مجبوری دانه های عرق غلیظ صورتتو پاک کنی. در نمایشگاه مطبوعات کنار غرفه ی شرق ایستادی و در سوال و جوابهای مردم با احمد زید آبادی -از تحریریه شرق غرق شدی که تعدادی حراستی بی سیم به دست با عجله وارد سالن ۱ میشن و یکیشون داد میزنه حاج آقا اومد. با خودت فکر میکنی حتما" باز یک رییس سازمانی چیزی هوس افه ی مردمی بودن گذاشتن کرده.سرتو برمیگردونی و به ادامه ی حرفهای زید آبادی درباره ی سیاستهای دولت جدید گوش میدی. سیاستهایی که مردم بهش رای دادند و باید پاش بایستند.صلوات که میفرستند ، ناخودآگاه به در ورودی که یکی دو سه متر باهات فاصله داره نگاه و تقریبا" کوپ میکنی! سید محمد خاتمی با چند محافظ و با قدمهای شمرده وارد سالن میشه و تعداد کمی هم که خبردار شده بودند پشت سرش. سعی میکنی فاصله ی دو متریتو از محافظها حفظ کنی. گوشی ها پیاپی زنگ میخوره و طولی نمیکشه که جمعیت به حد انفجار میرسه و سالن مملو از عکاس. خاتمی در غرفه ی اطلاعات مشغول یادگاری نوشتنه ولی تو قدت بلنده و هنوز دو متر با یک رییس جمهور سابق فاصله داری.هوا دم کرده و هر لحظه کسی از عقبتر میپرسه کیه و جواب میشنوه خاتمی و صدای ذوق دخترونه ای بلند میشه . ازدحام زیاده،خانم جوانی به پسر جوان پشت سریش میپره که خوشت اومده هی می چسبونی به من و پسر هم جواب میده چی هستی که بچسبونم تحفه و زیر لب فحشی میده و میره عقب، راست میگفت پسر. خاتمی در غرفه ی موسسه ایرانه و تو کنارتر روی سکوی همشهری ایستادی. با هر حرکتی، موج محافظها مردم رو به عقب هل میدن و صدای جیغ و داد بلند میشه. ناراحت میشه و به محافظها می توپه ولشون کنید بذارین نزدیک شن ، اجازه بدین دِ. جوانکی نزدیک میشه و داد میزنه برای سردار بی سپر اصلاحات صلوات! من باید ببوسمت! یکی تو بی سیم میگه حفاظتش ضعیفه. موقعیت دو. ملت سوت و دست میزنند. غرفه ی اعتماد ملی تقریبا از شدت فشار در حال ریزشه و تو هنوز نگاه میکنی. کسی با لهجه ی رشتی اعتراض میکنه امان از این همه جهان سومی بازی، طرفو کشتین .تو در بهترین فرصت ممکن قرار داری ،دست میبری دوربینتو در میاری و بلافاصله ضد حال میخوری. حتی برای یک عکس خشک و خالی هم باطری نداری. خانوم قد کوتاهی که دوربین دیجیتالی خفنی داره رو میکنه بهت و میگه کاش من قد تو رو داشتم و تو هم میگی کاش منم دوربین تو رو داشتم! و جفتتون میخندین. ورود حاج آقا از بلندگوهای نمایشگاه اعلام میشه و جمعیت در خروجی سالن ۱A حلقه میزنند. راه میفته و به زحمت وارد سالن ۱Aمیشه و مردم هم سعی میکنند خودشونو هر جوری هست برسونند داخل که حراستی ها شروع به بستن در کشویی میکنند. مثل فیلمها میدویی و وقتی فقط اندازه ی یک نیم تنه مونده تا بسته شه خودتو میندازی تو سالن و بند کیفت گیر میکنه به قفل و پاره میشه. صدای پیرمردی شنیده میشه که آروم غر میزنه بابا تو هم که فقط حرف زدی! منم قشنگتر از این بلدم حرف بزنم . جوان دیگری جواب میده حرفو که همه میزنند ولی حرف یکی جنگ میسازه و حرف یکی صلح ، جامعه ظرفیت بیشتر از اینو نداشت. یه دور کامل میزنه و راه میفته سمت در حروجی. جمعیت بیرون منتظرند و به محض خروجش صدای سوت و شعار خاتمی دوسِت داریم بلند میشه . جو خاصیه. یاد سوت زدنها و هو کردنهای مسخره آمیز دانشجوهای دانشکده ی فنی دانشگاه تهران در اواخر ریاست جمهوریش میفتی و... که یکی از اون وسط داد میزنه خاتمی دوستت داشتیم ولی دیگه نه. یکی سریع میگه صلوات - و خوراک ملت هم که صلواته- همه صلوات میفرستند. در حالیکه دست تکون میده سوار پاژروی شیشه دودیش میشه و محافظ ها آویزون میشن و ماشین راه میفته. ماشین دوم پر از حراستی ها و ماشین سوم یک آمبولانس. پیرزنی که تازه سر رسیده می پرسه کی بود... تو روی لبه های جدول می شینی و در بطری آبمعدنیتو باز میکنی و به محبوبیت مردی فکر میکنی که هشت سال رییس بی جمهور کشوری بود که ...یکی هنوز داد میزنه خاتمی دوست داشتیم ولی...بطری آب معدنیتو آروم خالی میکنی روی سرت.
  ساعت  18:39 | لینک ثابت  |   |  Send 2 Friends

 

onLoad and onUnload Example