Tue 2 Aug 2005
آهای خدا! من فاحشه نیستم
-
برداشت اول: پریسا از مرکز پیش دانشگاهیش خارج میشود و تک و تنها و با حالتی گرفته و گیج به سمت خونه ی قدیمیشان حرکت میکند. خانه ای که دیوارهایش را بوته های یاس در آغوش گرفته اند. مریم دوستش فریاد میزند و صدایش میکند ولی جوابی نمیشنود. "خدایا! بالاخره که چی؟مامان اگه بفهمه خودشو میکشه. یعنی به همین راحتی؟ من احمقو بگو که چه رویاهایی ساخته بودم..." به گریه میفتد و سعی میکند با گوشه ی مقنعه صورتش را پاک کند.
-
برداشت دوم: پریسا گوشه ی اتاقش نشسته و چیزهایی مینویسد.رنگش پریده.صدای مادرش از پشت در بلند میشود که با لحن بی حوصله ای می پرسد" دختر چند روزه اخلاقت عوض شده. تو خودتی. مشکلی پیش اومده؟" پریسا بغض میکند و باز گریه ش میگیرد. چهره سیروس از جلوی چشمانش دور نمیشود. سیروس، آن شب کذایی ، و آن قرصهای سفید و شرافتی که دیگر ازدستش داده بود. صدای سیزوس در گوشش می پیچید" بخورو چشاتو ببند.میری رو ابرا...نترس روی ابرا هم باهاتم". تا آخر؟ پس چرا رفتی گورتو گم کردی؟...خدایا! تو خودت بودی، از تو هم میترسم، دیدی که من اصلا نفهمیدم چی شد.خودت که دیدی.به خدا من ..."و گریه حرفهایش را با خدا ناتمام گذاشت.
-
برداشت سوم: شب ، آرامش ،خانه ی قدیمیشان ساکت است و بوی یاس همه جا را برداشته ولی پریسا هنوز نخوابیده ...حتی نمیداند باید از خودش متنفر باشد یا بترسد یا نگران باشد، تصمیمش را دوباره میکند." بیچاره مامان..." حال خودش را نمیفهمد و انگار پاهایش ضعیفتر از همیشه اند.بلند میشود و نگاهی به پویا (برادر دوس ساله ش ) میندازد و یواش میبوسدش .بغضش را میخورد و آروم به سمت کابینت و بسته ی قرصهایی که مادرش همیشه برای رقت خونش میخورد میرود و بسته ش را برمیدارد. یک لحظه مردد میماند و میترسد و قرصهارا سر جایش میگذارد ولی بعد انگار که چیزی یادش افتاده باشد دوباره برشان میدارد.۱۰، ۱۵، ۲۵ تایش را در یک لیوان آب حل میکند. آب کدر میشود و چند تایی از قرصها هم دیگر حل نمیشوند." مامان...بابا...خدا! منو ببخشین"...لیوان را تا اخر سر میکشد.عقش میگیرد و برمیگردد کنار تختش روی زمین.ستاره ها در آسمون غوغایی به پا کرده اند...صدای هق هقش در تاریکی اتاق و بوی یاسها گم میشود.
-
برداشت چهارم: صدای شیون...همسایه هایی که دور خانه ی قدیمی پریساجمع شدند...آمبولانس.ستاره هایی که دیگه رمق ندارند.خبری برای صفحه ی حوادث روزنامه...یک سیروس جلوی یک مرکز پیش دانشگاهی دیگر...
-
-
روي خط هاي نسيم/دو قدم راه روم/ بکشم شکل تورا/ و به دستت انگور/ يادم افتاد شبي/ رفته بوديم ته باغ/ تو به من مي گفتي / بنويس / چشم شيطان شده کور / من نوشتم برکاج / که پرم از تو و عشق / دوستت خواهم داشت / تا سراشيبي گور / تو به من خنديدي / و به آينده در راه نه چندان هم دور / عشق رادار زدند/سر هر کوچه صبح/باز هم جار زدند : دلتان زنده به گور! دلتان زنده به گور...
شعر از فریبا شش بلوکی عزیز
