Wed 10 Aug 2005
همه فدای یکی ، یکی فدای...بازم همه فدای یکی
-
در تاریک و روشن خانه ی محقرش نشسته بود و گاه گداری زیر لب چیزهای نامفهومی زمزمه میکرد.صدای تلک و تلک کولر آبیشان هم مثل همیشه رفیق خلوتش بود.تنها نوری که کم و بیش تاریکی اتاق را به هم میریخت نور تلویزیون توشیبای سیاه و سفیدی بود که هر وقت بچه ها ازدیدن کارتون سیر میشدند ، نوبتی هم به او می رسید تا وقتی برای دنبال کردن اخبار پیدا کند. اخباری که خیلی وقت بود حال دیدنش را نداشت.زل زده بود به تلویزیون که پاورقی شبکه خبر توجهش را جلب کرد.نزدیکتر رفت و صدایش را بلند کرد.مرد موقری از برنامه های سازمان خودش برای ایجاد تسهیلات رفاهی و وامهای کمک درمانی جانبازان میگفت: "هدف ما قدردانی از این عزیزانست .عزیزانی که جانشان را کف دست گرفتند و هر چه داشتند و نداشتند درطبق اخلاص..." تلخندی زد."مردک مسخره!" صدای خنده ش توی سرفه های خشک و پی در پی اش محو شد.یاد روزی که شیمیایی شد افتاد.همیشه کنجکاو بود ببیند این شیمیایی که میگویند چی هست.آن روز دید.یک اسکادران از اف۱۶ های عراقی نشانش داد نه به او که به کل گردان...فاور بعد از دو سال و خورده ای در حال سقوط بود.انفجارهای پیاپی و ابرهای سفید. رفقای هم سنگرش میگفتند همچین مچاله شده بودی که امداد نتوانست با برانکارد منتقلت کند.مجبور شدند در ملحفه بپیچندت و با وانت بفرستنت عقب...مرد توی تلویزیون هنوز داشت حرف میزد:"انشالله در برنامه ی چهارم توسعه..." خاموشش کرد.هنوز جای تاولهای آخرین باری که رفلکس شیمیاییش عود کرده بود روی تنش میسوخت. حرفهای زهرا مدام توی سرش میکوبید:" بابا! به خدا من جهیزیه نمیخواهم.همین یک میلیون هم یک میلیونه.دو سال است که داری تو همه ی بنیادها و سازمانها بدو بدو میکنی تا ولش را جور کنی.همین الانش هم کلی دیر شده.هر دفعه هم فواصل رفلکسهایت کمتر میشود. تو باید بروی فرانسه، میفهمی بابا..." بغضش گرفت.آتنای شش ساله ش دزدکی سرش را از رو بالشش بلند کرد و رای آب خوردن از جایش بلند شد. بابا را که دید آرام رفت طرفش و خودش را توی بغلش جا کرد."بابایی!"...جای تاولهایش دوباره میسوخت ولی به روی خودش نیاورد:"جان بابایی؟"...ـ"بابایی مامان امروز همه ش گریه میکرد.چرا؟!"....دستی به موهای آتنا که ناشیانه بافته شده بود کشید و گفت:"مامانا حق دارند گریه کنند."...آتنا آب دهانش را قورت داد و دوباره با لحن بچگانه ش گفت:"آخه زهرا هم گریه میکرد.مگه اونم مامانه؟"...سرش را انداخت پایین و سعی کرد آتنا نبیند چشمهایش قرمز شده...
-
-
هفته ی بعد که برای گرفتن داروهایش از داروخانه ی هلال احمر برمیگشت حالش به شدت خراب شد .رنگش کبود شده بود و بی وقفه خون استفراغ میکرد.مردم عبوری به بیمارستان منتقلش کردند. فردا زن و بچه هایش هم بالای سرش گریه میکردند و دعا میخواندند...دکترها ولی میگفتند دیر شده.عصر پانروز مجری شبکه ی خبر خبرش را اینگونه آغاز کرد:" بسم رب الشهدا و الصدیقین...با خبر شدیم جانباز شیمیایی ...."
-
ماه بعد پستچی نامه ای را از یکی از بنیادهای ایثارگران و جانبازان آورده بود به این مضمون که باوام درمانی سه میلیونی شما برای اعزام به فرانسه موافقت شده.چند دقیقه ای ایستاد و زنگ زد. از همسایه ها پرس و جو کرد و فهمید دیگر کسی در اون ۴ دیواری آجری زندگی نمیکند....
-
---
-
پیوست ۳: بلاگرولینگ مستهجن بود؟

