Sun 24 Jun 2007
چند روایت معتبر درباره جعبه پیتزا
-
با خودش میگوید چه خفه! و بلافاصله از اینکه انرژی منفی ساطع کرده پشیمان میشود و بلند میگوید چه عالی! پرده های اتاق را به طرفین میکشد، چشمهایش را تنگ میکند و از اینکه باز هم به اندازه کافی نور وارد نشده سر خورده میشود،در دلش میخندد و میگوید گور پدر انرژی، خفه تر از این امکان نداره! و به پنجره های لانه زنبوری ساختمان جلویی خیره میشود.یاد تصور مسخره ی قدیمیش از طبقه آخر بهشت افتاد که حتما" چندتایی آسمانخراش در حد Empirestate دارد و چون بعد چهارمی ـزمانی ـ در کار نیست، ساکنینش از شدت بیکاری فقط نشسته اند جلوی پنجره ها و به پنجره های هم خیره شده اند و هر از چند گاهی هم سایه ای از جلوی دیدشان به پایین سقوط میکند و چون فناشدنی هم در کار نیست دوباره با آسانسور برمیگردانندشان جای اول...بی اختیار دستش رفت طرف جیبش که از فشار پاکت سیگار،یک تقویم کوچک و چند عدد ورق پاره بی ربط رو به انفجار است.یکی میگیراند و آتش نزده میگذارد بین لب بالا و زبانش.همانطور که به پنجره ها خیره مانده به فکرش میرسد که این سیگارهای بی سرطان{همیشه اینکه چرا شریعتی را سرطان ریه شهید نکرد برایش سوال بود} هم شدند ضایعه ادبیات فارسی،باز خدا بیامرزد چوبک و هدایت را، فکر کنم این روزها اگر استفاده از هرگونه دخانیات در متن نوشته ها قدغن شود احتمالا" صنف داستان نویسان انشعابی خواهند داد و صنف مثلا" کاپوچینوفروشان را پایه گذاری خواهند کرد.بعد فکر کرد زیاده روی کرده.سیگار را از لابلای لبش بیرون میکشید که تک زنگ تلفن افکارش را مرتعش کرد."آره خودشه" و به ساعت که نگاه کرد هیجان زده شد.دقیقا" هفت.با خودش گفت یعنی هنوز همونقدر دقیق موندی؟ و دلش خواست احساس کند این انرژی مثبتش بود که پرده ها را تکان داد و نه نسیم عصرگاهی.گوشی را برداشت و بی مقدمه و با صدای خونسردی که زیاد شبیه خودش نبود گفت" سسلام، میدونستم! باباباختی، یادم تو را فراموش!" صدای لهجه دار مردانه ای از آن طرف خط جواب داد" بله؟" و بعد بدون آنکه منتظر جواب بماند ادامه داد" از لابیه، پیتزاهاتونو اوردند". یاد تجسمی شبیه افسرهای عراقی فیلمهای حاجی سیدتو کشتند افتاد.با صدایی که کاملا" شبیه خودش بود من من کرد " بببگو بیاره بالا" و گذاشت. "اینم از امروز" بلند شد در را باز کرد، درچارچوبش ایستاد و زمان گرفت. دو دقیقه بعد پسرکی با لباس زرد و دو پیتزا در دست از آسانسور بیرون آمد.شبیه محمدرضا فروتن پیتزافروش در اعتراض کیمیایی شده بود.در همان لحظه که داشت بوی قارچ و مرغ را با مخاط بینیش آنالیز میکرد قیافه پشمالوی کیمیایی هم از جلوی چشمهایش گذشت.بعد فکر کرد ادمهای مسعود کیمیایی چقدر کم شدند این روزها یا شاید بالکل منقرض شدند و فسیلهایشان را هم آسفالت گرفتند."دودو دقیقه" پسرک لبخند زد."دودوتا قارچ و مرغ بود، یکی بیشتر از هر شب،ررفیقت کجاست؟ دیدیشب بهش..." که در واحد کناری باز شد و دخترکی عصاقورت داده شبیه معشوقه ملوان زبل روبرویش سردراورد و راهی آسانسور شد.تضاد عطر سرد و خفه دخترک با بوی قارچ و ادویه مفهومی شبیه غلظت را برایش تداعی کرد.هنوز فکر آدمهای کیمیایی را کاملا" تمام نکرده بود که دخترک و غلظتش باعث شدند فکر کند اگر استروژن و پروژسترون هم بوی خاصی داشتند زندگی چقدر جالب{ منظورش افتضاح بود} میشد و شاید اصلا" سوژه داستان بعدیش هم همین می بود. بعد هم توی دلش خنده ش گرفت و ادامه حرفش یادش رفت، یک هزاری به پسرک انعام داد و در رابست. انرژی مثبتش همچنان نمیخواست بی خیال پرده های مواج اتاقش شود. محسن نامجویی در ضبط گذاشت و همان اول کاری از سکسکه ی طرف وسط اهنگ خنده ش گرفت.بعد هم که دید یارو آخر اکتاو هشت تاییش کم آورده و دارد بوق میزند خنده ش بلندتر شد." خخدا لللعنتت کنه با این افه ی روروروشنفکریت! این چی بود رارایت کردی واسه م؟!" و همچنانکه میخندید صدا را تا حد ممکن کم کرد.فکر کرد شاید تلفنهایشان قطع شده که از سر شب که از مجله برگشته تا الآن که یک ربع به نیمه شب است هیچکس از بیرون زنگ نزده . انوقت این میشد بهانه ی همه.گوشی را برداشت و صد و نود و دو را گرفت"با سلام، توجه شما را...تق" و خیالش جمع شد که مشکلی نیست. گلبولهای قرمزش نیکوتین می طلبیدند و بی اعتنایی میکرد.در تعلیق گیر کرده بود. با یک دست روزنامه تا خورده آن روز را باز کرد و به دقت صفحه ادبیاتش را زیر نظر گرفت و با دست دیگرش در جعبه پیتزا را برداشت.مقاله اش در مورد "ساختارشناسی روایت در آثار چندلر" را چاپ نکرده بودند.ستون ثابت نویسهای متین و موقر و عنیکی تمام حجم صفحه را گرفته بودند.بستش و روی ستون یک و نیم متری روزنامه های کنج اتاق انداخت.پنجره های ساختمان جلویی...چند ثانیه ای دنبال خودکارش گشت تا چند خطی که به ذهنش رسیده و هنوز نپریده بود را در تقویمش یادداشت کند" ای چند و چون و چرایت/برای خودم هم مبهم/ وی نقطه چینی فقط با یک نقطه/ بر صفحه اول و اخر دفترچه یادداشتِ...{چشمش به جعبه پیتزای سسی افتاد} چه میدونم،سسی شده این زندگی!" و بی خیال نوشتن شد.نیمه شب بود.به عبارتی صد و بیست و دومین نیمه شبی که میرفت خوب به یادش بماند.بر خلاف دوشنبه شبها که تجسم بیرونیش اسب سیاهی بود که چهارنعل به سمت افق نقره ای میدوید، سه شنبه ها نمود عینی پیرمردی بود روی یک صندلی تاشوی کوچک،نظاره گر عابرهای آویزان عصر،دخترهای خسته و بی آرایش و آلایش ساعت پنجِ بعد از دانشگاه یا شاید یک دوچرخه زنجیرپیچ شده به تنه یک چنار بزرگ یا همچون چیزی در هر حال پر از سکون و تعلیق...
-
چهل و پنج دقیقه به چهار صبح بود که از چرت پرید.دستی به موهایش کشید و با جدا شدن چند تار جوگندمی حس بدی گرفت.محسن نامجو همچنان داشت میخواند. گوشی را برداشت و در فون لیستش روی شماره ای چندثانیه مکث کرد.انگشت شستش چند بار روی شماره ها سر خورد و بوق آزاد اول، دوم، سوم و صدای خودش که از آن طرف خط بی مقدمه میگفت" با سلام، میمیدونستم! باباباختی، یادم تو را فراموش!" و صدای یک بوق یک ثانیه ای.صدو بیست و سومین روزی بود که پیام پیغامگیرش را عوض کرده بود تا به خیال خودش هیچ فرصتی را برای برنده شدن از دست نداده باشد.قطع کرد و به پنجره های ساختمان جلویی خیره ماند. "یک کم طولانی نشده؟"
-
قبل از دوش گرفتن، صد و بیست و سومین جعبه محتوی دومین پیتزای دست نخورده شب قبل را در زباله دان انداخت و با خودش حساب کرد چقدر احمقانه ست آدم حتی در روز تولدش منتظر اتفاقات عجیب یا تلفنهای مثلا" خاص باشد. تجسم دوچرخه زنجیرپیچ شده به چنار بزرگ همچنان ولش نمیکرد.
-
.
-

