Thu 18 Aug 2005
چشاتو وا کن آقا جون
-
افتاده بود روی تخت بیمارستان. آقا جون با ته ریشایی که کم کم داشت بلند میشد.دهانی باز مونده و تنها حرکتی که میبینم قطره قطره چکیدن محتویات سرمیه به داخل لوله ای که فرو میروند تو دستش.حال و هوای دیگه ای دارم. نگاش که میکنم دیگه خبری از انعکاس برق ستاره های شت بوم خونه ی دهاتیش نیست...همون دهاتی که غروباش بوی شب بو و اطلسی میداد- واقعا"میداد - و سحراش صدای خروسهایی که به هم جواب میدادند. بابا میگه جوون که بود اسب رام میکرد.حتما" مثل تگزاسی ها کلاه وسترنی هم داشت. با یه دست اسبو میزده زمین تا طبع وحشیش بیفته.میگه وقتی تو ده راه میرفته دخترا پشت سرش غش و ضعف میرفتند.بگذریم که چقدر خانوم جون نصفه عمر میشد تا هوایی نشه...یاد اونم بخیر.میدونم.از وقتی اونم رفت کمرش شکست...
-
همیشه چیزهایی واسه گفتن داشت، از روسهایی که شمال ایران رو گرفته بودن و ملت جای داس و تبر اسلحه میگرفتند دستشون، یا اون موقع که رضاخان هنوز شاه نشده بود و میومد خونه ی خواهرش تو سوادکوه و آقاجون همسایه شون بود و از لای پرچین نگاه میکرد...یادمه یه خاطره ش هم این بود که روزها وقتی از کنار ساحل میرفت سر کار برای اینکه با زنهای لخت روسی روبرو نشه گاهی مجبور میشد مسافتی رو هم تو آب شنا کنه.اینارو واسه خودت تعریف میکردی و چایی میخوردی و من نیشم باز میشد و فکر میکردم چقدر سنت زیاده که چیزایی که من تو کتابا خوندمو تو از نزدیک دیدی. بچه بودیم دیگه...
-
راستی یاد اون درخت انجیر قرمز حیاط پشتی بخیر.همونکه وقتی قطعش کردی و یه صبح تا شب گریه میکردم. گفتم گریه...باز یاد اون عید قربون افتادم که گوسفنده رو بسته بودی به درخت تا سرشو ببری.منم نشسته بودم بغلش و مثل همه ی بچه های همسن و سالم به زور میخواستم یه برگ علفو بکنم تو دهنش. بعد که بع بع کرد فکر کردم داره گریه میکنه. دلم سوخت و طنابشو وا کردم.اونم در رفت تو باغ. منم دروغکی گفتم که طنابشو خودش باز کرده.یه ساعت تموم دوییدی تا تونستی دوباره بگیریش.میدونم الان اگه میتونستی یادت بیاری حتما منو می بخشیدی...
-
پرستاره میاد و همونجور که بی حال افتادی ازت خون میگیره.بهتر که نمیبینی اینجا شباش ستاره نداره.خاکستری خاکستریه.هواش هم نه بوی شالی میده نه رطوبت داره...میدونم زیاد دووم نمیاری.اتاق بیمارستان خیلی تنگه ...کاش میفهمیدی سرطان یعنی چی.کاش این آلزایمر لعنتی میذاشت تا بازم برام از ضحاک و فریدون بگی.از همون ضحاکی که هر کاری کردم نتونستم قانعت کنم که تو دماوند زندونی نیست.اعتقاد داشتی...وقت ملاقات تموم شد و من دارم چیزی را توی بچگیهام گم میکنم....میگم خداحافظ تا بعد و میزنم بیرون روی پیاده روهای نم خورده خودمو مرور میکنم.
-
چشاتو وا کن آقا جون/ بالهای خسته مو ببین/ منو نگاه کن آقا جون/ دل شکسته مو ببین

