Mon 5 Sep 2005
شجریان یا کامران هومن ؟! مسئله اینست
-
۱) تاکسی. انقلاب ـ آریاشهر: آفتاب با مخت خوراک مغز ساخته.راننده تاکسی ۵۰، ۶۰ ساله. کاست شجریان قبل از انقلاب را گذاشته و تا اخر بلند کرده. میخوریم به چراغ قرمز. شجریان هم نامردی نمیکند و تا جایی که نفس تو ریه هایش داره چهچه میزند. احساس میکنم سرم دارد ورم میکند.هیچوقت هیچ احساسی بهش نداشتم. آقا معذرت! میشه کمش کنین؟! یارو انگار تو حس بوده باشد: کم کنم؟ یه بارکی بگو خاموشش کن دیگه! میخوای برات ــ تو خود نمره ی بیستی، آبنباتی شوکولاتی ــ بذارم؟! نیشش تا بناگوش باز میشود: میبینی آقا.
-
۲) اتوبوس: پیرمرد رویش را کرده به من و هر چی بد و بیرا بلد هست دارد نثارهمه ی دنیا میکند...از تامین اجتماعی مینالد و کمی حقوق باز نشستگی.کله م مثل تام و جری سوت میکشد : ببین پدرجان! اون موقعها من اصلا" وجود خارجی نداشتم! هر چی بود خودتون کردین. اینارو چرا داری به من میگی؟...کم میاورد و دیگر چیزی نمیگوید...آن طرفتر در پارک یارو با دوست دخترش در هپروت اعلی چیک توچیک شدند ...نگاهم را برمیگردانم ساعتم را نگاه کنم که چشمم باز میفتد به پیرمرد.چهار چشمی زل زده به پارک تا اتوبوس دوباره راه میفتد.آخر هم کله ای تکان میدهد و نچ نچی میکند و نمیگوید آخر الزمان شده، میگوید خدا به دادمون برسه و باز شروع میکند نالیدن. میگویم پدرجان، زمان شما لاله زار و کاباره بود، الآن نیست.دست میبرد و کف کله ش رامیخاراند.
-
۳) ــ" اوهو ، اوهو ، اوهو! مامان!" ــ" جان مامان؟!" ــ" دو تومن میخوام دماغمو عمل کنم!"ــ" از من میخوای؟! برو به اون بابات بگو که ژن دماغو ازش به ارث بردی!"ــ"اه... این نمی فهمه! شعار میده .میگه متانت مهمتر از دماغه! یـــعنی چــــی آخـــه؟!اوهو ،اوهو ، اوهو!"
-
۴) بشریت هیچ چرای اساسی ای ندارد مگر چیزی که من میپرسم!
-
۵) ای فرزندم، مهم اینست که واسه افراد جاافتاده ی جامعه مقبول بیفتی نه واسه چهار تا هپلی هپو هم قد خودت. یک نسل جلوترید که باشید. ما همسن شما بودیم دوتا زن و هفت تا بچه داشتیم.
-
۶) این جوریاست.
-

