تبليغاتX
.::THE To0th Of A Dead Man ::.

 
Thu 15 Sep 2005
از سفر جز هنر عشق نباید آموخت...

  • زمان: خدا سال پیش! کلاس دوم دبستان.مکان :کلاس دوم همون دبستان! سی چهل تا پسر بچه از نوع فنچ درحال ورجه وورجه هستند که خانوم نیکنام وارد کلاس میشه.همه بلند میشن و با بفرماییدش میشینن. خانوم معلم چند کلمه صحبت میکنه و بعد شروع به خوندن نمره های امتحان دیکته میکنه :" فلانی: ۲۰...فلانکی: ۱۸ ...ارنستو: ۱۶ ! و...هرکی نمره ش کمتر از ۱۸ بشه باید ورقه رو بده امضا کنن فردا بیاره مدرسه"...چرا آخه خدا! من که همیشه بیست میشدم.اگه خونه بفهمن چی.اونوقت گیر میدن تو همه ش میشینی مدرسه ی موشها میبینی و درس هم نمیخونی و اولین شکست تحصیلیمو در عنفوان جوانی میخورم! تو راه یه فکرایی به سرم زد...خانوم معلم همیشه میگفت  "تو خونه هاتون دوربین کار گذاشتم تا بفهمم کی درساشو میخونه وکی نمیخونه"...تصمیم گرفتم خودم ورقه مو امضا کنم.ولی برای اینکه از شر دوربین مخفی خانوم معلم در امان باشم رفتم تو اتاق زیر تخت و آروم یکی از ورقه های قبلی رو گذاشتم زیر ورقه ی دیکته و امضارو کپی کردم وعجیب شبیه دراومد! فردا اولین نفرمنو صدا زد و تا ورقه مو دید گفت آفرین ارنستو کوچولو! چه امضای قشنگی کاشتی این زیر! ناخودآگاه زدم زیر گریه!خانوم ببخشین...دیگه تکرار نمیشه... نفهمیدم از کجا فهمیده . مطمئن بودم کارهمون دوربین مخفیهاست...نفر بعد هم که ورقه شو داد به اونم گفت آفرین فلانی!تو هم چه امضای قشنگی کاشتی این زیر! ماتم برده بود ...ولی طرف محکم وایساد و گفت اینو بابام امضا کرده.میخواین زنگ بزنین بپرسین...خانوم نیکنام هم که دید اون محکم وایساده مطمئن شد که ریگی تو کفشش نیست و واقعا باباش امضا کرده ...ولی من زود خودمو لو داده بودم.این ترفندش بود که یه دستی میزد و این جمله رو به همه ی بچه ها ولی به روشهای مختلف میگفت تا ببینه کی جا میزنه ومن زود جا زده بودم....خیلی هم زود جا زده بودم...
  • ---
  • گرگ و میشه...یاد کارای نکرده ت میفتی و از رو تختت بلند میشی و با بدنی کوفته وسایلتو جمع میکنی. نگاهی به کل اتاقت و بعد دقیقتر به میزت میندازی.به چراغ مطالعه ای که پشتش خم شد تو این دو سال از بس روی کتاباتو روشن کرد.یه نگاه به پنجره هایی که تابستون باز می موندند و تو ناخودآگاه حرفای همسایه ها رو میشنیدی که واسه کی خواستگار اومده و چک کی برگشت خورده و بابای کی تو آی سی یو خوابیده و...میری سر کمدت و کاغذ پاره هایی که تو نبودنت نباید دست نامحرم بیفته رو میذاری تو چمدونت.چند تاییش هم پاره میکنی... یه جلد شعرای سهراب با همون گلای محمدی که از کاشان اوردن، یه جلد شعر اخوان، ۴ جلد تاریخ ده هزار ساله ی ایران، یه جلد اطلس جغرافیای ایران و...چند تا سی دی سیاوش قمیشی و فریدون فروغی و جیپسی کینگ، مجاز و غیر و مجاز و بقیه.یه قاب عکس و خرت و پرتای دل خوش کنک.و در آخر هم مسواکت!...سشوار هم که بهت نمیدن ببریش...میزنی بیرون.هوا بنفشه ،خنکه ،باحال شده.انگار دیگه از دود و دم خبری نیست.ملت سرشون تو کارخودشونه...دختر ۱۷ ساله ی همسایه تو تلفن عمومی وایساده و مثل همیشه داره با دوست پسرش حرف میزنه و با چشاش کوچه رو می پاد.بچه محلا دور  پراید یکیشون جمع شدند و با ضبط و چنجرش ور میرن.میای یه دور بزنیم؟ قربونت...تو فاز نیستم...گربه های محل کنار هم راه میرن و دیگه پنجولاشونو رو سر و کول هم خورد نمیکنند. یه چیزایی تغییر کرده یا میخواد بکنه...شایدم نکرده و من فکرمیکنم.یادمه یه بار سعی کردم وقتی تو پیاده رو های انقلاب راه میرم با دقت به کتابفروشیا نگاه کنم ببینم چیز جدیدی پیدا میکنم که تا حلا ندیده باشمش  یا نه ؟ اولین چیزی که دیدم احمقانه ترین آگهی استخدام عمرم بود:" به یک نفر دادزن با صدای زبر (مخالف بم) نیازمندیم!!! "....واسه همین این شب آخری سعی نکردم دورو برمو دقیق نگاه کنم.شانس که ندارم.شاید چیزایی ببینم که... 
  • برگشتی تو اتاقت.هیجانی نیست.کسل کننده س.بدجوری هم کسل کننده س...میای سراغ اون چند تا جعبه ی شگفت انگیز که با هزار تا سیم به هم وصل شدند و مثل جنازه افتادند یه گوشه ی اتاق.صدای داد و بیداد هارد و بعد صفحه ی ویندوز که جون میکنه بیاد بالا و بعد هم یه جاروکشی کلی رو سیستم و بعد کانکشن و جیغ و داد مودم و مسنجر و اسمایی که واسه همدیگه اینویزیبلن و صفحه ی بلاگفا و...
  • میتونی ایستگاه راه آهنو تصور کنی با اون آکواریومای تزئینیش و ماهی های اسکارش که خیلی گوشتخوارند . یه جور حس خشونتو القا میکنن.شاید لازم باشه تو هم خشن بشی واسه خاطر یه تیکه کاغذ زپرتی به اسم مدرک...و یه عنوان که به دست اوردنش یه مصیبته و نداشتنش هزار تا مصیبت و نهایتا" هم اون چیزی نیست که تو میخواستی...یکی میگه هی پسر! گلادیاتور باش! هر چی میخوای باش، اصلا" هیچی نباش ولی گلادیــــــــاتــــــــور بودنو فراموش نکن.چشم!
  • شوک الکتریکی یا فصل تازه ی ما که از پاییز شروع شد.با بارون...با باد...با صاعقه و با ریل های راه اهن... و امیدوارم تو بهار تموم شه.با شکوفه های سیب.با در اومدن بچه ماهیا از تخم.با صدای اون پرنده های سیاه.چه فرقی میکنه کلاغ باشن یا پرستو؟!
  • حرفهای ما هنوز ناتمام/ تا نگاه می کنی وقت رفتن است/ باز همان حکایت همیشگی/ پیش از آنکه باخبر شویلحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود/  آی...!!!/ ای دریغ و حسرت همیشگی! / ناگهان چقدر زود ، دیر می شود....
  •  
  •                            .
  •  
  • پیوست ۱: فکر میکنم شدیدا" نیاز به اون نوع اموزشهای اولیه زندگی دارم که به یه دختر دم بخت میدن که چه جوری زندگی کن،غذا بپز،لباس بشور و موهاتو بدون سشوار خشک کن!...تنهایی و درس...
  • پیوست ۲: تو هم که فکر خودتی...
  • پیوست ۳: windows is shutting down
  ساعت  18:40 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends

 

onLoad and onUnload Example